تبليغاتX
داستان عاطفه


داستان عاطفه

گوش کن!جاده صدا می زند از دور قدم های تو را

از این بودن های نصفه نیمه حالم به هم می خورد

از این حال و احوال مزخرفی که توضیحش نمیتوانم داد حالم به هم می خورد

از این همه قضاوت های غلط حالم به هم می خورد

از این روز ها حالم به هم می خورد

اطلاعیه:مدتی نخواهم بود و نمینویسم و فقط به مردن می رسم...

نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 10:10 PM توسط ateFe|

با تمام وجود تلاش میکنم "خوب" باشم.تلاش میکنم که اگر کسی حالم را پرسید و من گفتم "خوبم" دروغ نگفته باشم.می خندم.تمام تلاشم را می کنم که خنده ام واقعی باشد،اما تنها خودم هستم که تلخی بغضی که پشت لبخند پنهان شده را حس میکنم.تلخ است لعنتی،مثل زهر...دارد جانم را می گیرد ذره ذره... من تلاش می کنم که این تلخی ها را باور نکنم،که کنارشان بگذارم،اما بیخ گلویم چسبیده اند و ولم نمی کنند...

من فریاد میزنم تا خودم را تعریف کنم،فریاد می زنم و تو نمی شنوی،من فریاد می زنم و تو می شنوی و باور نمی کنی!من خسته می شوم...تو مرا باور نمی کنی...حال من خراب می شود...

من تنها می شوم،دوباره می ترسم،دلسرد می شوم،دلتنگ می شوم،دیوانه می شوم و ذکر سر میگیرم و می گویم همه اش تلاش بیهوده است،بگذریم...

بعد از تحریر:اسمم برای سفر مشهد در نیامد!دلتنگم...

بعدتر از تحریر:دیروز به شکل غافلگیرانه ای وحید جلیلوند عزیز را دیدم و تمام زمزمه هایش در شب های قدر برایم تازه شد... تازه شد برایم لحظه هایی که شیفته و دردمند می شدم وقتی با بغض می گفت:  برای آمدنت هزار سال "آه" نذر کرده ام... آه سینه سوز...

بعد تر از تمام این ها: محض اطلاع تویی که لطفت نسبت به من قلمبه شده بود و با کامنت خصوصی ابراز لطف کرده بودی،باید بگویم بله،هنوز زنده ام!!

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 8:18 PM توسط ateFe|

دل جای تو شد

وگرنه پرخون کنمش

در دیده تویی

وگرنه جیحون کنمش

امید وصال توست جان را ورنه

از تن به هزار حیله بیرون کنمش

...


نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 0:14 AM توسط ateFe|

هستم و نیستم این روزها..

هر لحظه بغض میکنم و فرو میدهم بغض را،پوزخند میزنم به خودم و میگویم بس کن احمق این بغض های دروغ را!

خوبم و بدم این روزها..

تلاش میکنم،قلم برمیدارم،مینویسم،نوشته ها را بازمیخوانم،لعنت میفرستم به خودم و میگویم بس کن نوشتن این مزخرفات را!

هستم و نیستم،خوبم و بدم،سخت آزار دهنده شده ام این روزها!و هزار بار میگویم کاش نبودم و انقدر عذاب نمی دادم دیگران را..

لبخند میزنم،میخندم،عصبانی می شوم  از خودم و میگویم بس کن این خنده های الکی را!

دوستانم...دوستانم را ازدست داده ام..دوستی ندارم این روزها،و گناه از من است!

هزاران تو،هزاران تو وجود دارد که یک دنیا حرف دارم برایشان،اما توان گفتن نیست..

کتاب می خوانم و نمی خوانم،فیلم می بینم و نمی بینم،اشک می ریزم و نمی ریزم..

ذکر گفتن هم فراموشم شده..و ذکر که نباشد آرامش هم نیست..

سه شنبه ها را گم کرده ام،سه شنبه های عزیزم را..

تمنای نواختن دارم و یأس آرشه به دست گرفتن!

چه طلسمی دارند این روزها،چه پوچی مضحکی دارم این روزها..

حالم خوش نیست

همین روزها بیست ساله می شوم...َ

نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 9:38 PM توسط ateFe|

من لبخند می زنم

تو باور نکن...

نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 6:32 PM توسط ateFe|


آخرين مطالب
» اطلاعیه
» 
» آواز امید
» یک خاکستری مفرط
» دروغ
» روزهای آخر اسفند...
» گلایه کردن قدغن...
» من و دلتنگ و این...
» ن...گ...ا...ر...م
» جنایت یا مکافات؟

 Design By : Pichak