اطلاعیه
از این حال و احوال مزخرفی که توضیحش نمیتوانم داد حالم به هم می خورد
از این همه قضاوت های غلط حالم به هم می خورد
از این روز ها حالم به هم می خورد
اطلاعیه:مدتی نخواهم بود و نمینویسم و فقط به مردن می رسم...
از این حال و احوال مزخرفی که توضیحش نمیتوانم داد حالم به هم می خورد
از این همه قضاوت های غلط حالم به هم می خورد
از این روز ها حالم به هم می خورد
اطلاعیه:مدتی نخواهم بود و نمینویسم و فقط به مردن می رسم...
من فریاد میزنم تا خودم را تعریف کنم،فریاد می زنم و تو نمی شنوی،من فریاد می زنم و تو می شنوی و باور نمی کنی!من خسته می شوم...تو مرا باور نمی کنی...حال من خراب می شود...
من تنها می شوم،دوباره می ترسم،دلسرد می شوم،دلتنگ می شوم،دیوانه می شوم و ذکر سر میگیرم و می گویم همه اش تلاش بیهوده است،بگذریم...
بعد از تحریر:اسمم برای سفر مشهد در نیامد!دلتنگم...
بعدتر از تحریر:دیروز به شکل غافلگیرانه ای وحید جلیلوند عزیز را دیدم و تمام زمزمه هایش در شب های قدر برایم تازه شد... تازه شد برایم لحظه هایی که شیفته و دردمند می شدم وقتی با بغض می گفت: برای آمدنت هزار سال "آه" نذر کرده ام... آه سینه سوز...
بعد تر از تمام این ها: محض اطلاع تویی که لطفت نسبت به من قلمبه شده بود و با کامنت خصوصی ابراز لطف کرده بودی،باید بگویم بله،هنوز زنده ام!!