حال و روز خوشی نداشتم اون روزا.روزای خوبی نبود.بابا ناخوش بود و مامان بیمارستان.اوضاع خودم بدتر از همه بود ولی صدام درنمیومد.من یهو تبدیل به آدم بی معرفتی شده بودم که سراغی از کسی نمی گرفت.من آدم بد همه قصه ها شده بودم.نمی دونستم به چی باید فک کنم.به حال مامان،اوضاع بابا،اون همه کاری که داشتم و فشاری که روم بود...کدومش؟!

حالم خوش نبود و تو این ناخوشی تنهایی رو انتخاب کرده بودم و بابت این انتخاب هم باید جواب پس می دادم.سرم گیج می رفت و فشارم بالا پایین می شد و لبخند می زدم:من حالم خوبه!من حالم خوبه،من حالم...

باید لبخند می زدم و باید حالم خوب می بود چون تو اون وضع و اوضاع کسی وقت و حالی برای حال من نداشت.روزای خوبی نبود...



این روزا اما مامان حرفی از درد نمی زنه،بابا مثل همیشه.منم سکوت.نمی تونم گریه کنم.یا گریه های یواشکی. بارون خوب می باره اما.آبان ماهه،آبان ماه لعنتی...یه سالی که گذشت رو باورم نمی شه.حالم بدجوری پاییزه.روزا می گذرن،روزارو می گذرونم.بیش تر از همه با موسیقی،بیش تر از همیشه...

خوب می دونم که چقدر نامفهوم شدم این روزا،چقدر دور،چقدر گم...و چقدر گلایه هست ازم.اما کاری نمی تونم بکنم.کاری نمی تونم بکنم جز این که لبخند بزنم:من حالم خوبه...


بعد از تحریر:باید بیدار بمانم و جوشن کبیر بخوانم با قرآنی به سر...

بعدتر از تحریر:اگه نیستم نه این که حرفی نیست،حرف هست،شور گفتن نیست.