عاشق شدن در دی ماه
به تاریخ نگاه کرد.بیست و دوی دی ماه.فکر کرد.زیر لب گفت : عاشق شدن در دی ماه".فکر کرد.دی ماه امسال هم داشت تمام می شد.
- پس کجایی ارمیا؟!این دی ماه هم داره تموم میشه..می دونی چقد منتظرت موندم؟کجایی؟!
خیلی وقت بود به ارمیا فکر می کرد،به این که یک روز خواهد آمد.دی ماه هر سال خود را آماده می کرد تا عشق واقعی را نشان ارمیا بدهد.منتظر بود بیاید تا برایش بگوید چقدر با خیال او،تنها،تنها با خیال او زندگی کرده بود..
ری را سررسید را گذاشت توی کتابخانه.کشو را نیمه باز کرد و چشمش به نامه هایش افتاد.نامه هایی که برای ارمیا نوشته بود و منتظر مانده بود تا بیاید.بیاید تا تمامشان را بدهد دستش و رو به رویش بنشیند وقتی که دارد می خواندشان..
کشو را بست.دلش می خواست برود پشت پنجره و خیابان را نگاه کند،اما می دانست پنجره دیدی به خیابان ندارد.پنجره واقعی هیچ شباهتی به پنجره توی خیالش نداشت.
ری را دلش می خواست بخوابد.دلش می خواست بخوابد و رویا ببیند،اما خوابش نمی برد.به امتحان فردا فکر کرد.به هوای آلوده شهر فکر کرد.آرزو کرد برف ببارد.سعی کرد یادش بیاید آخرین باری که سینما رفته کی بوده،اما یادش نیامد.گوشی اش را برداشت تا به دوستی اسمس بدهد اما پشیمان شد.چشم هایش را بست.به یک پروانه آن طرف اقیانوس اطلس فکر کرد و آرزو کرد حالا طوری بال بزند که فردا اتفاق های خوبی بیفتد...زیر لب گفت"عاشق شدن در دی ماه،مردن به وقت شهریور.."
ری را خسته بود،اما خوابش نمی برد.
این جا پروانه ای در اندیشه رهایی ست...