عاشق شدن در دی ماه

ری را خسته بود.خوابش می آمد.می خواست بخوابد اما خوابش نمی برد.مغزش و سلول های درون آن نمی گذاشتند بخوابد.داشت یک خواب آرام آرزو می کرد.از جا بلند شد.سررسید را برداشت چیزی بنویسد،بلکه از تقسیم خستگی ها با کاغذ و قلم کمی آرام شود..
به تاریخ نگاه کرد.بیست و دوی دی ماه.فکر کرد.زیر لب گفت : عاشق شدن در دی ماه".فکر کرد.دی ماه امسال هم داشت تمام می شد.
- پس کجایی ارمیا؟!این دی ماه هم داره تموم میشه..می دونی چقد منتظرت موندم؟کجایی؟!

خیلی وقت بود به ارمیا فکر می کرد،به این که یک روز خواهد آمد.دی ماه هر سال خود را آماده می کرد تا عشق واقعی را نشان ارمیا بدهد.منتظر بود بیاید تا برایش بگوید چقدر با خیال او،تنها،تنها با خیال او زندگی کرده بود..

ری را سررسید را گذاشت توی کتابخانه.کشو را نیمه باز کرد و چشمش به نامه هایش افتاد.نامه هایی که برای ارمیا نوشته بود و منتظر مانده بود تا بیاید.بیاید تا تمامشان را بدهد دستش و رو به رویش بنشیند وقتی که دارد می خواندشان..
کشو را بست.دلش می خواست برود پشت پنجره و خیابان را نگاه کند،اما می دانست پنجره دیدی به خیابان ندارد.پنجره واقعی هیچ شباهتی به پنجره توی خیالش نداشت.
ری را دلش می خواست بخوابد.دلش می خواست بخوابد و رویا ببیند،اما خوابش نمی برد.به امتحان فردا فکر کرد.به هوای آلوده شهر فکر کرد.آرزو کرد برف ببارد.سعی کرد یادش بیاید آخرین باری که سینما رفته کی بوده،اما یادش نیامد.گوشی اش را برداشت تا به دوستی اسمس بدهد اما پشیمان شد.چشم هایش را بست.به یک پروانه آن طرف اقیانوس اطلس فکر کرد و آرزو کرد حالا طوری بال بزند که فردا اتفاق های خوبی بیفتد...زیر لب گفت"عاشق شدن در دی ماه،مردن به وقت شهریور.."

ری را خسته بود،اما خوابش نمی برد.

از جنس دردهای حاج کاظم

می دونم بد موقع واسه قصه شنیدنه،ولی من میخوام براتون یه قصه بگم،وقت زیادی ازتون نمیگیره:

یکی بود،یکی نبود.یه شهری بود خوش قد و بالا،آدمایی داشت محکم و قرص.ایام،ایام ِ جشن بود،جشنِ غیرت.همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول حمله کرد به این جشن.اون غول،غول گنده ای بود که می خواست کلی از این شهرو ببره.همه نگران شدن،حرف افتاد با این غول چیکار کنیم؟!ما خمار جشنیم،بهتره سخت نگیریم!اما پیرِ مراد جمع گفت باید تازه نفسا برن بجنگن!قرعه به نام جوونا افتاد!جوونایی که دوره کرکریشون بود رفتن بجنگن!غول،غول عجیبی بود،یه پاشو میزدی،دو تا پا اضافه می کرد!دستاشو قطع می کردی،چند تا سر اضافه می شد!خلاصه چه دردسر،بلخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون که دیدن پیرشون سفر کرده...

اما یه اتفاق افتاده بود.بعضیا این جوونا رو یه طوری نگاه می کردن که انگار غریبه می بینن!شایدم حق داشتن،آخه این جوونا مدت ها دور از شهر با غوله جنگیده بودن!جنگیدن با غول آدابی داشت که اونا بهش خو کرده بودن.دست و پنجه نرم کردن با غول زلالشون کرده بود،شده بودن عینهو اصحاب کهف،دیگه پولشون قیمت نداشت!اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشون و اونایی هم که نتونستن مجبور به معامله شدن..

من شما رو نمیشناسم،اما اگه مث ما فارسی حرف می زنید پس معنی این غیرتو می فهمید..این غیرت داره خشک می شه...کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته!من برای صبرتون یه یا علی میخوام،همین...



بعد از تحریر: رو تن ِ بی دست خدا،نقش دو تا بال کشید...

از نامه هایم - یک

...

و نامه هایی برای تو.نامه هایی که هرگز فرستاده نخواهند شد.نامه هایی برای تو،تویی که توی تمام لحظه هایم هستی...

اصلا از کجامعلوم؟!شاید یک روزی بلخره از این سایه هایت که همه جا را گرفته،جان گرفتی و آمدی.آن وقت من هم می نشینم رو به رویت و تماشایت می کنم وقتی داری این نامه ها را می خوانی..!

...

شاید یک روزی برایت تعریف کردم از وقت هایی که اوضاع خوشی نداشتم و توی خیالم با تو درد دل می کردم..

تو توی خیالم بودی،اما خیال نبودی!خیال که نمی تواند بیاید کنار آدم بنشیند و دست آدم را بگیرد و شانه اش را برای لحظه ای آرامش به آدم قرض بدهد...

می دانی،با تمام این دلتنگی ها،با تمام این نبودن هایت که بودنت را در عمق جانم نشانده....من برایت نامه می نویسم و منتظر می مانم تا بیایی،بیایی و من از این دلتنگی ها برایت بگویم.

اصلا از کجا معلوم؟!شاید یک روز آمدی و من هم رو به رویت نشستم و تماشایت کردم وقتی که داری نامه های هرگز فرستاده نشده ام را می خوانی....


بامداد بیست و یکم تیر نود و دو - عاطفه


بعد از تحریر:تکه های قابل انتشار از نامه های پراکنده ام

یه شب خواب شیرین و راحت میخام

یه مدت میخام ول کنم زندگی رو

بذارم کنار عشق و دیوونگی رو

چشامو رو اونی که میخام ببندم

یه مدت با هیچی با هیشکی نخندم

یه مدت میخام رنگ چیزی نباشم

هراسون و دلتنگ چیزی نباشم

بترسن همه آدما از منی که

قراره یه مدت بشم یکی دیگه

یکم فرصت و استراحت میخام

یه شب خواب شیرین و راحت میخام

میخام بچه شم باز تو این سن و سال

یه مدت جدا شم از این حس و حال

تو میدونی احوال خوبی ندارم

غروبم سکوتم گمم بی قرارم

واسه اینکه خورشید چشمام بتابه

یه مدت باید بی توقف ببارم

ببخشید که آروم نمیگیرم از عشق

گریزونم از خنده و سیرم از عشق

بهت قول میدم باز بشم مثل اول

بازم واسه تو،با تو میمیرم از عشق



بعد از تحریر: می توانید اینجا بشنوید از مسعود امامی

به طعم بغض و انتظار

ما گم شدیم آقا

ما سال هاست که گم شده ایم...



بعد از تحریر:مگر می شود منتظر نبود؟!

جای سیلی تا ابد بر روی ماست...

نخل ها بر سینه و سر می زدند
طائرانِ عرش پرپر می زدند

چشم ِ جبریل ِ امین مبهوت بود
غرق ِ ماتم عالم ِ لاهوت بود


کینه توزی را عجب آموختند
قلب ِ مادر را به طفلش دوختند

آن در و دیوار گلگون گشت،وای
فرق ِ حیدر غرق در خون گشت،وای

ضرب ِ سیلی دیده ای را تار کرد
مجتبی با زهر ِ آن افطار کرد

با غلاف ِ تیغ بازویی شکست
شمر روی سینه ی مولا نشست

روی مَه را  جوهر ِ نیلی زدند
دختری را کربلا سیلی زدند

دربِ بیت وحی را افروختند
خیمه ی اهل ِ حرم را سوختند

از دل ِ زهرا برون شد بوی عود
بوی یاس و آتش و اسپند و دود

میخ ِ در  پهلوی محسن را درید
تیر شد بر حنجر ِ اصغر رسید

تیغ را قنفذ در عالم تاب داد
دست عباس ِعلی  در شط فتاد

بس نیام و تیغ در رقص آمدند
بوسه بر پهلو و بر بازو زدند

کیست زهرا؟آسمانی در سجود
بوسه ی دستاس بر دست کبود

عادیان  زین سو و آن سو آمدند
بند بر دستانِ دست ِ حق زدند

دست ِ حق در بیعت ِ زنجیر شد
شیر ِ حق بین دو صد خنزیر شد

گنبد ِ نیلی  گریبان چاک زد
عصمت ِ حق  را عدو بر خاک زد

چشم ِ عالم لب به لب الماس شد
خاک ِ یثرب مست بوی یاس شد

عالمی خاموش و بی مهتاب گشت
ارغوان رخ  ماه عالمتاب گشت

عرش ِ حق هم زین جفا در هوش شد
ذوالفقار ِ مرتضی بیهوش شد

کیست زهرا؟ یکّه یار مرتضی
هم زره، هم ذوالفقار ِ مرتضی

آه ِ زهرا نعره های حیدر است
نِی که دختر، مادر پیغمبر  است

روضه ِ رضوان به زیر ِ پای اوست
سینه ی غم چاک از غم های اوست

چشم عین الله گریان امشب است
بعد از این امّ ابیها زینب است

گفت حیدر :ای تمام جانِ من
طقل و بازویت بلا گردانِ من

قامتم را ای وجودت قائمه
کَلّمینی کَلّمینی فاطمه

فاطمه چشمان خود را باز کرد
با نگه روی علی را ناز کرد

دست ِ حیدر را گرفت آن نازنین
گفت ای مولا،امیرالمومنین

هر چه گویی من اطاعت می کنم
غم مخور، خود با تو بیعت می کنم

فاطمه گردد بلا گردانِ تو
هستی زهرا فدای جانِ تو

گرچه میدانی تو نیت های من
یا علی بشنو وصیت های من

غسل ده، من را به زیر پیرهن
صبر کن در بستن بند کفن

ای امیرالمومنینم، بو تراب
جای من شب پیش طفلانم بخواب

جان فدایت ای پناه عالمین
جانِ تو، جانِ حسن، جانِ حسین

یا علی پیش حسینم وقت ِ خواب
جای زهرا، کاسه ای بگذار آب

چادری پنهان درون خانه کن
جای من موهای زینب شانه کن

جان زهرایت علی جان، جای من
بوسه بر چشمان عباسم بزن

یا علی شب بر سر قبرم بمان
هَل اتی،بر کوثرت یاسین بخوان

گفت و گفت ودیدگان بر هم گذاشت
هَل اتی را غرق در ماتم گذاشت

چاره ساز عالمی بیچاره شد
کوثر و دخّان ز قرآن پاره شد

یاس ِ گلگونِ علی چون جان سپرد
نی که زهرا، بل علی افتاد و مُرد

شاپرک هاییم و خاکستر شدیم
وای مردم،وای، بی مادر شدیم

جای سیلی تا ابد بر روی ماست
تا قیامت میخ در پهلوی ماست

ردّ ِ خون سینه ات بر جاده است
خاکِ چادر مهر ِ هر سجاده است

آه مادر،کودکانت خسته اند
چشم بر دست ِ کبودت بسته اند

ای که عجّل گفتی و مرگت رسید
عجّلی گو تا فرج آید پدید


شعر ِ ابوالفضل سپهر،به زمزمه ی وحید جلیلوند



بعد از تحریر:امشب آرام بخواب مادر،بعد از این پدر با چاه درددل می کند...

ا ر م ی ا

-الله اکبر.بسم الله الرحمن الرحیم.

چشمان مصطفا،ارمیا را بر خطوط کتاب ترجیح دادند اما چشم هایش مثل همیشه از نخستین در ِ نماز ارمیا جلوتر نرفتند،یعنی نمی توانستند.چه گونه به آن چشمان نیمه باز مشکی ِ مشکی می توانستی چشم بدوزی،زمانی که تو را نگاه نمی کند و افق دیدش جایی ماورای تو و سنگر است؟چه گونه چادر گل منگلی نگاهت را بر سجده ساده اش پهن می کردی،زمانی که شانه های ارمیا در سجده ی بی صدا می لرزید؟مصطفا کتاب را بست،عینکش را در آورد و آن را با دستمالی که در میان لباس های خاکی اش به طرز عجیبی تمیز مانده بود،پاک کرد.یکی از شیشه های عینک لق شده بود.آرام گفت:

-موجی شده.

و بعد باز هم بی اختیار نگاهش ارمیا را و نمازش را به عینک ترجیح داد،یعنی همیشه همین طور بود.هنگامی که مصطفا در دوره ی آموزشی کنار ارمیا می نشست،گوش هایش صدای ارمیا را به صدای استادان ترجیح می داد.دستانش موقع دست دادن و لب هایش موقع بوسیدن با شرمی بی معنی ارمیا را ترجیح می دادند.بی اختیار نگاهش ارمیا را و نمازش را ترجیح داد.

-السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته.

السلام علینا و علی عبادالله الصالحین.

باز هم مکث همیشگی ارمیا.به این جای نماز که می رسید صورتش در هم می رفت.فکری به پیچیده گی و در هم ریخته گی موهایش به جای روی سر،توی سرش ریشه می دواند:

-من چه ربطی به بنده گان صالح خدا دارم؟شاید خدا خواسته مرا مسخره کند.من با...

و بعد گناهان کوچک و بزرگش را به یاد می آورد.خجالت مثل برق گرفته گی می لرزاندش و بعد هم متوجه مکث زیادش می شد.

-السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

نگاهی به راست،از کنار مهر تا ته سنگر که یک متر بیش تر نبود و فقط دو کیسه خواب خلوت ِ گلیم و دیوار کیسه شنی را به هم می زد.نگاهی به چپ،دیوار کیسه شنی،دو کاسه مسی با دو قاشق که سرشان را نتوانسته بودند به طور کامل پشت کاسه ها پنهان کنند،دو قوطی کنسرو در بسته،ساعتی که دو عقربه اش هم دیگر را پنهان کرده بودند البته درست بود،ساعت فقط یک و پنج دقیقه بود و لبه کناری سجاده،و بعد هم چشم ها راه عادی خود را گرفتند،از دو کلاشینکف که عاشقانه یک دیگر را در آغوش گرفته بودند گذشتند،دستان مصطفا و عینکش را نیز رها کردند و روی لب خند مصطفا ایستادند.

- قبول باشد ارمیا.

- قربان تو،راستی مصطفا اصلا تو چه کاره ای که قبول باشد یا نباشد؟

-فقط دعا کردم.

-خودش قبول است،تازه به حرف گربه سیاه...

هر دو خندیدند. هیچ وقت لازم نبود عبارتی را تمام کنند.همیشه با کم ترین لغات بیش ترین معنی را منتقل می کردند.کافی بود به این جمع دو نفره کسی اضافه شود تا به دو آدم دیگر تبدیل شوند.در جمع بچه ها هم هر وقت ارمیا حرف می زد،مصطفا زودتر از سایران می فهمید و هر وقت مصطفا حرف می زد،ارمیا زودتر از بقیه متوجه می شد،یک جور تله پاتی.افکار هم دیگر را به ساده گی هضم می کردند و این در شش ماه آشنایی چیز عجیبی بود...


ارمیا-رضاامیرخانی

قول بده!

قول بده بیش تر نگاه کنی

به آسمون

که اگه دیدی درخت یهو قدش بلند شده

غصه نخوری که ندیدی و نفهمیدی

قول بده بیش تر نفس بکشی

تو بارون

درخت خیس و خاک خیس

قول بده بیش تر بگی

"خیلی دوست دارم!"

آخه این دلم گناه داره...


بعد از تحریر:همین نصفه شبی دنبال یه شعری می گشتم که یادم بود تو یکی از سررسیدهای قدیمیم نوشتمش.توی اون سررسید این یادداشت رو که خطاب به خودم نوشته بودم پیدا کردم!

روزگارمان

روزگاری بر مردم خواهد آمد که از قرآن جز نشانی،و از اسلام جز نامی باقی نخواهد ماند.مسجدهای آنان در آن روزگار آبادان،اما از هدایت ویران است.مسجدنشینان و سازندگان بناهای شکوهمند مساجد،بدترین مردم زمین می باشند،که کانون هر فتنه،و جایگاه هرگونه خطاکاری اند،هرکس از فتنه برکنار است او را به فتنه بازگردانند،و هر کس که از فتنه عقب مانده او را به فتنه ها کشانند.که خدای بزرگ فرماید:«به خودم سوگند!برآنان فتنه ای بگمارم که انسان شکیبا در آن سرگردان ماند!»و چنین کرده است،و ما از خدا می خواهیم که از لغزش غفلت ها درگذرد.

حکمت369 نهج البلاغه


بعد از تحریر:السلام علیک یا ابوالعشق...

به آرزویی رسیده...

راهی ام

به سوی

 شرقی ترین افق عشق

با چشمی خیس

و

دلی تنگ



بعد از تحریر:با معرفت ترین...

مشرق عشق

خیره ام

به شرقی ترین افق عشق

با چشمی خیس

و

دلی تنگ


بعد از تحریر:کاری بکن...

"شیرین" وجودم

و حالا اینجاییم.من،خسرو و شما خواهران عزادارم.به جنازه خسرو نگاه می کنید و اشک می ریزید.به قصه من گوش می دهید و اشک می ریزید.و من از پس پرده اشک ها به چشمانتان خیره می شوم.این اشک ها برای من است؟شیرین؟یا برای "شیرین"ی که در وجود هر یک از شما نهفته؟"شیرین"ی که از زندگی اش نه نصیبی برد،نه خیری دید...عاشق شد و هیچ کس خریدار عشقش نشد.تنها بود و هیچ کس تنهایی اش را باور نکرد،و فقط وقتی که می میرد همه به یاد دخترکی می افتند که عاشق بازی باران و آفتاب بود و رنگین کمانی که در چشم هایش حلقه می بست و قطره های اشکی که به هفت رنگ در می آمدند...

آه...خسته ام...خسته ام خواهران غمگین من،و تنها یک دشنه،یک دشنه کوچک،خستگی این همه سال را از تنم بیرون می کند...

شیرین-عباس کیارستمی


+حالا حالاها باید برای "شیرین" وجودم اشک بریزم...



بعد از تحریر:چقدر دلم میخاهد یک بار دیگر این فیلم را ببینم،این بار تنها.

بعد ِ بعد از تحریر:از هیچ مردی انتظار درک این پست نمی رود.

بیوتن

پشتی صندلی را صاف کرده ام و رویش ولو شده ام.چهار فصل ویوالدی با حداکثر ولوم از اسپیکرها پخش می شود.نمی دانم چرا احساس خفگی می کنم.سرم سنگین است.نماز صبحم قضا شده،شاید چون حتی تا بعد از ساعت سه صبح همچنان داشتم اشک می ریختم و می خواندم گفتگوهای میان ارمیا و سهراب را...شاید چون نماز صبح ارمیا قضا شد،چون سوزی سر کار نرفته بود و رقص سوزی در دیسکو ریسکو همان صورت مثالی نماز ارمیا بود...

حالا توی تک تک رکعت های تک تک نمازهایم به این فکر می کنم که بی وطن حتی در خانه خودش هم  نمازش شکسته است...   چهار فصل ویوالدی از spring می رود روی summer و من دارم خفه می شوم از بغض و اشک و ارمیا دارد توی دستگاه های پارک متر فیفث اونیو سکه می اندازد و سکه ها جرینگ جرینگ صدا می دهند.سیلورمن می گوید:God bless you...من هق هق می کنم.دلم تنگ شده.دلم تنگ شده برای روزهایی که انگار هیچ وقت نیامده اند.

چهارفصل به autumn رسیده.من دارم ستون نوری که در شب قدر در خیابان ترس از پیشانی ارمیا به اسمان می رود می بینم.من دارم می بینم و دلم تنگ شب های قدر است. شب های قدری که محو آسمان بودم و غرق در سجاده...صدا از باند ضبط جانی بلند می شود:آلبالا لیل والا...

تمام صورتم خیس اشک است.من دلتنگ شب های قدرم و ارمیا می گوید:و دیگر هرگز آسمان را نخواهی دید...     و من به این فکر می کنم که چند وقت است سرم را بالا نکرده ام تا اسمان را نگاه کنم؟!

سهراب می گوید:گرفتاری که ناراحتی ندارد.گرفتاری مال عشق است،مال رفاقت.فرمود:البلاء للولاء...

آرمیتا دارد فکر می کند که از کجا پیدایش شد زنک فالگیر چادر به کمر و درمیان نت هایی که حالا دیگر به winter رسیده اند خشی بشکن می زند و می خواند:قبله حاجات منی لاس وگاس،کعبه آمال منی لاس وگاس!  دلم می خواهد بزنم توی گوشش!

دارم زار می زنم ،زار می زنم که ارمیا تمنای مرگ دارد،با نحر رگ گردن...بقطع الوتین...بی وتن...

ارمیا می گوید:من سوگند نمی خورم!  و اشک در چشمان آرمیتا جمع می شود،اما من زار می زنم...

زمان یعنی مرثیه ای برای زیستن...مرثیه هایی که می گذرند و تکرار نمی شوند.پس در باب اول ارمیای نبی مینویسد :چگونه آن که در میان امت ها عزیز بود،مثل بیوه زن شده است...شبان گاه زار زار می گرید.همه دوستانش به او خیانت ورزیدند...

ارمیا چهل و هشتی است.می رود...

من دلتنگ شب های قدرم و ذکر گرفته ام:

اللهم ارحم من لا یرحمه العباد واقبل من لا یقبله البلاد...


بعد از تحریر:حال و روز من در صفحه صفحه "بیوتن"-رضا امیرخانی 

در آستانه یک ماه ِ ماه

در سمت توام

دلم باران

دستم باران

دهانم باران

چشمم باران

روزم را با بندگی تو پاگشا می کنم

هر اذانی که می وزد

پنجره ها باز می شود

یاد تو بوران می کند

هر اسم تو را که صدا می زنم

ماه در دهانم هزار تکه می شود

کاش من همه بودم

با همه دهان ها تو را صدا می زدم

کفش های ماه را به پا کرده ام

دوباره عازم توام

تا بوی زلف یار در آبادی من است

هر لب که خنده ای کند

از شادی من است

زندگی با تو

زندگی،همین حالا


بعد تحریر:دلتنگ ماه عزیز بودم،بلخره رسید...

بعد از بعد تحریر:این متن با صدای دلنشین محمد صالح اعلا تیتراژ یک برنامه تلویزیونی است.

همین روزها

نمی دانم چرا این روزها انقدر بی قرارم!

نمی دانم چرا امسال انقدر بی تابم!

چرا انقدر دلتنگم...

انقدر منتظر

منتظر یک هلال نازک...

تنهایی پر هیایو

مدتی هست که بی قرارم.دلم یک تنهایی تکی،یک تنهایی دلچسب می خواهد.یک هوای خوب. 

بی قرارم.بداخلاق تر از قبلم و مدام بهانه میگیرم.دیگران را می رنجانم.سکوت های طولانی که گاه به چند کلمه در روز می رسد و نگاه های خیره که هیچ جا را نمی بینند.گاهی بغضی،اشکی،هق هقی که عقیم می ماند،می بارد اما باران نیست! 

دلم یک سکوت دنج می خواهد.یک سکوت که مال خودم باشد و کسی نپرد وسطش!تمنای آرامش دارم. 

بی قرارم.وارد صحن امامزاده که می شوم هنوز بی قرارم.سرم را به ضریح می چسبانم،چشم هایم را می بندم،سکوت می کنم.یک سکوت که مال خودم است،سکوتی که دنیا دنیا حرف دارد.سکوت مطلقی که دوستش دارم و دارد مرا آرام می کند.این جا آرام است.من آرامم. 

صدای اذان که می پیچد،بغض می ترکانم و این بار می بارم،بهاری می بارم.می بارم و آرام می شوم در دعاهای قنوت،در ذکر های سجود.چه هوای خوبی دارد این جا.دلتنگ نیستم،دلگیر نیستم،گنگ نیستم،آشفته نیستم،بی قرار نیستم،آرامم... 

سنگ فرش های حیاط را یکی یکی رد میکنم و نگاهم روی اسم بعضی سنگ مزارها ثابت می ماند.چشم هایم را می بندم و راه می روم.راه می روم و به صدای آب گوش میکنم.کنار مزاری ناشناس،روی زمین،در سایه بید مجنونی می نشینم.این جا آرامش دارد و من آرامم.من اینجا یک تنهایی تکی،یک تنهایی دلچسب دارم. 

زمزمه می کنم: 

ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد

در هیچ سر خیالی زین خوب تر نباشد 

کی شبروان کویت،آرند ره به سویت 

عکسی ز شمع رویت تا راهبر نباشد 

ما با خیال رویت،منزل در آب دیده 

کردیم،تا کسی را بر ما گذر نباشد 

در کوی عشق،جان را باشد خطر اگر چه

جایی که عشق باشد،آن جا خطر نباشد

.... 


 بعد از تحریر:یک قدم عقب گذاشته ام،قدمی به اندازه یک مرز،یک دنیا.حالا من سر جای خودم هستم.خوب نگاه کن،درست به اندازه یک قدم دور شده ام.

آواز امید

دل جای تو شد

وگرنه پرخون کنمش

در دیده تویی

وگرنه جیحون کنمش

امید وصال توست جان را ورنه

از تن به هزار حیله بیرون کنمش

...


روزهای آخر اسفند...

و اما...

          بهار

سیماب 

         صبحگاهی

                     از قله 

                            بلندترین

                                     کوهها

                                             فرو می ریخت،

گفتم:

           برخیز و خواب را...

              برخیز و باز روشنی آفتاب را...

                                                              "حمید مصدق"

گلایه کردن قدغن...

سکوت

سکوت

سکوت

سطرها می نویسم سکوت

صفحه ها خواهم نوشت سکوت

درد در برابرم

و تنها راه من،سکوت

بغض اگر می خواست فریاد شود

می شکست و اشک می شد

بغض من سکوت شد

سکوت شد و در من شکست

در من شکست و صدا نشد

من شکستم

با تمام بغض هایم

اما سکوت نشکست،حرف نشد

در من ماند و فریادهایش گوش هایم را کر کرد

...

و من* تبعید شدم

برای همیشه

به سکوت


*منی که پر از صدا بودم

پر از شعر

پر از رنگ

پر از موسیقی

پر از خیال

پر از عشق...

وحالا

تنها لبریزم از سکوت

...



بعد از تحریر : پرنده در قفس مرد...

+با این موسیقی:

آبی دریا، قدغن
شوق تماشا، قدغن
عشق دو ماهی، قدغن
با هم و تنها، قدغن

برای عشق تازه،
اجازه بی اجازه…

تمام نا تمام های من...

خیلی سخته.خیلی سخته وقتی می بینی آدمای اطرافت دارن درد میکشن،درد میکشن و از تو هیچ کاری برنمیاد...

سخته که می بینی اون آدما می شکنن،فرو میریزن،ذره ذره میشن ،از دست میرن و از تو هیچ کاری برنمیاد...

نگاه می کنی،گوش می کنی،سعی می کنی همراه باشی،سعی می کنی بخشی از بارشون رو به دوش بکشی،شونه هاتو آماده می کنی واسه هق هق هاشون،وجود خمیده خودتو راست می کنی که تکیه گاه باشی...

اما درد ،درده...

تو هر چقدر هم که تلاش کنی

هر چقدر هم که بخوای باشی

باز هم این دردها یکی یکی تموم میکنن آدم هارو...

و تو رنج می بری چون از تو هیچ کاری برنمیاد...

از تو هیچ کاری برنمیاد و این بغض خفه میکنه تک تک سلول هاتو...

این جاست که میگی گور بابای من و تموم درد هام!

همین جاست که میگی کاش مرده بودم،کاش پیش تر از این ها مرده بودم...

از درد خودم خم میشم،میشکنم،فرو می ریزم و همه این ها توی وجود خودم دفن میشه...

اما مگه میشه بشینی و تماشا کنی فرو ریختن کسایی رو که دوسشون داری؟مگه میشه این ها رو دید و نفس کشید؟مگه نفس پایین میره و نفس میشه برات وقتی می بینی چشمای همشون ابر داره و گلو هاشون بغض؟

مگه این دردِ چپِ قفسه سینه آروم میگیره وقتی داری می بینی عزیزات یکی یکی تموم میشن؟

مگه میشه آروم گرفت؟مگه میشه این همه بغض رو دید و این همه هق هق رو شنید و آروم گرفت؟

مگه میتونی فراموش کنی رفاقت هاتو؟مگه میشه یادت بره که قول دادی همراه باشی؟

مگه میشه که یادت بره که نه با فریاد،اما تو وجود خودت گفتی هستم،تا پای جون؟

تا پای جون؟

اصلا بیا و جونت رو بذار وسط...

جونتو بذار وسط و قسمت کن دلتو بین تموم اونایی که نمی تونی دردشون رو ببینی و با اشکشون زار می زنی...

بذار وسط و ببین که بازم از تو هیچ کاری برنمیاد...

درد،درده..

تو هر چقدر هم که تلاش کنی

هر چقدر هم که بخوای باشی

بازم این دردها  یکی یکی تموم میکنن آدم هارو...


حالا هر چقدر هم که روحت خسته و دلت پاره پاره شده باشه...


بعد از تحریر:برای تمام آن هایی که برای بودن در کنارشان تلاش کردم...