عین شین قاف

عشق به دیگری ضرورت نیست،حادثه است

عشق به وطن ضرورت است،نه حادثه

عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه


یک عاشقانه آرام - نادر ابراهیمی

ا ر م ی ا

-الله اکبر.بسم الله الرحمن الرحیم.

چشمان مصطفا،ارمیا را بر خطوط کتاب ترجیح دادند اما چشم هایش مثل همیشه از نخستین در ِ نماز ارمیا جلوتر نرفتند،یعنی نمی توانستند.چه گونه به آن چشمان نیمه باز مشکی ِ مشکی می توانستی چشم بدوزی،زمانی که تو را نگاه نمی کند و افق دیدش جایی ماورای تو و سنگر است؟چه گونه چادر گل منگلی نگاهت را بر سجده ساده اش پهن می کردی،زمانی که شانه های ارمیا در سجده ی بی صدا می لرزید؟مصطفا کتاب را بست،عینکش را در آورد و آن را با دستمالی که در میان لباس های خاکی اش به طرز عجیبی تمیز مانده بود،پاک کرد.یکی از شیشه های عینک لق شده بود.آرام گفت:

-موجی شده.

و بعد باز هم بی اختیار نگاهش ارمیا را و نمازش را به عینک ترجیح داد،یعنی همیشه همین طور بود.هنگامی که مصطفا در دوره ی آموزشی کنار ارمیا می نشست،گوش هایش صدای ارمیا را به صدای استادان ترجیح می داد.دستانش موقع دست دادن و لب هایش موقع بوسیدن با شرمی بی معنی ارمیا را ترجیح می دادند.بی اختیار نگاهش ارمیا را و نمازش را ترجیح داد.

-السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته.

السلام علینا و علی عبادالله الصالحین.

باز هم مکث همیشگی ارمیا.به این جای نماز که می رسید صورتش در هم می رفت.فکری به پیچیده گی و در هم ریخته گی موهایش به جای روی سر،توی سرش ریشه می دواند:

-من چه ربطی به بنده گان صالح خدا دارم؟شاید خدا خواسته مرا مسخره کند.من با...

و بعد گناهان کوچک و بزرگش را به یاد می آورد.خجالت مثل برق گرفته گی می لرزاندش و بعد هم متوجه مکث زیادش می شد.

-السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

نگاهی به راست،از کنار مهر تا ته سنگر که یک متر بیش تر نبود و فقط دو کیسه خواب خلوت ِ گلیم و دیوار کیسه شنی را به هم می زد.نگاهی به چپ،دیوار کیسه شنی،دو کاسه مسی با دو قاشق که سرشان را نتوانسته بودند به طور کامل پشت کاسه ها پنهان کنند،دو قوطی کنسرو در بسته،ساعتی که دو عقربه اش هم دیگر را پنهان کرده بودند البته درست بود،ساعت فقط یک و پنج دقیقه بود و لبه کناری سجاده،و بعد هم چشم ها راه عادی خود را گرفتند،از دو کلاشینکف که عاشقانه یک دیگر را در آغوش گرفته بودند گذشتند،دستان مصطفا و عینکش را نیز رها کردند و روی لب خند مصطفا ایستادند.

- قبول باشد ارمیا.

- قربان تو،راستی مصطفا اصلا تو چه کاره ای که قبول باشد یا نباشد؟

-فقط دعا کردم.

-خودش قبول است،تازه به حرف گربه سیاه...

هر دو خندیدند. هیچ وقت لازم نبود عبارتی را تمام کنند.همیشه با کم ترین لغات بیش ترین معنی را منتقل می کردند.کافی بود به این جمع دو نفره کسی اضافه شود تا به دو آدم دیگر تبدیل شوند.در جمع بچه ها هم هر وقت ارمیا حرف می زد،مصطفا زودتر از سایران می فهمید و هر وقت مصطفا حرف می زد،ارمیا زودتر از بقیه متوجه می شد،یک جور تله پاتی.افکار هم دیگر را به ساده گی هضم می کردند و این در شش ماه آشنایی چیز عجیبی بود...


ارمیا-رضاامیرخانی

یک عاشقانه آرام

اگر دوست داشتن ،به یک مجموعه خاطره مجرد تبدیل شود،دیگر این خاطرات ،از جنس عشق و دوست داشتن نیستند،و از آن جا که انسان،محتاج دوست داشتن است و دوست داشته شدن،در این حال،علی رغم زیبایی خاطرات،انسان ِ محتاج،به دوست داشتنی نو - دوست داشتنی دیگر-نیازمند می شود،و پناه می برد،و این،عشق نخستین را ویران می کند،بی آن که شبه عشق دوم بتواند قطره ای از خلوص را در خود داشته باشد،و عمیق باشد،و با معنا باشد،و عطر و رنگ و شفافی و جلای عشق نخستین - یا تنها عشق - را داشته باشد.یک بار،یک بار،و فقط یک بار می توان عاشق شد : عاشق زن،عاشق مرد،عاشق اندیشه،عاشق وطن،عاشق خدا،عاشق عشق...یک بار ،فقط یک بار،بار دوم،دیگر خبری از جنس اصل نیست.شوق ِ تصرف،جای عشق به انسان را می گیرد،خودنمایی جای عشق به وطن را ،ریا جای عشق به خدا را...یک بار،یک بار،وفقط یک بار.در عشق،حرفه ای شدن ممکن نیست - مگر آن که به بدکارترین ریاکار ِ تن پرست ِ بی اندیشه تبدیل شده باشیم...


بعد از تحریر:یک عاشقانه آرام _ نادر ابراهیمی

جنایت یا مکافات؟

راسکلنیکف با خود اندیشید:در کجا،کجا خوانده بودم که محکوم به مرگی یک ساعت پیش از مرگ می گوید یا می اندیشد که اگر مجبور می شد در بلندی یا بر فراز صخره ای زندگی کند که انقدر باریک باشد که فقط دو پایش به روی آن جا بگیرد و در اطرافش پرتگاه ها،اقیانوس و سیاهی ابدی،تنهایی ابدی و توفان ابدی باشد و به این وضع ناگزیر باشد در آن ذرع فضا تمام عمر،هزار سال،برای ابد بایستد؛باز هم ترجیح می داد زنده بماند تا این که فورا بمیرد!

فقط زیستن،زیستن و زیستن ــ هر طور که باشد ــ اما زنده ماندن و زیستن!عجب حقیقتی!خداوندا چه حقیقتی!چه پست است انسان!

پس از لحظه ای افزود: اما آن کسی هم که او را به این سبب پست می خواند،خودش هم پست است...


جنایت و مکافات ــ داستایفسکی

مجلس ضربت زدن

نمایشنامه مجلس ضربت زدن درباره گروه تئاتریست که می خواهند نمایشی با موضوع حضرت علی (ع) و شهادت ایشان روی صحنه ببرند، اما نویسنده با این مشکل مواجه است که چگونه متن نمایشی در باره کسی بنویسد که اجازه داده نمی شود که کسی نقش او را بازی کند و چهره اش نمایان شود!درواقع چگونه می توان نمایشی اجرا کرد که تصویری ارائه نمی دهد؟

و کم کم به این جا می رسیم که چرا باید علی ها را حذف کرد و ابن ملجم ها را نمایش داد؟آیا این ظلمی در حق عدالت نیست؟!

بخش زیر قسمتی از متن نمایش است که نویسنده از زبان علی (ع) می نویسد:

«من کجا هستم؟حقیقت من کجاست؟روزگاری ساکن شهری بودم؛و اینک قرن هاست سرگشته بیابان خضر الیاسم!شما مرا از من گرفتید.خیالات خود را به من چسباندید.خون از شمشیرم چکاندید و سرهای دشمنان به تیغ ذوالفقارم بریدید!قلعه گیر و خندق گذار و معجزه سازم کردید!شاه مردان و شیر خدا گفتید!از زمینم به چهارم آسمان بردید!به خدایی رساندید!پدر خاک و خون خدا خواندید!در شهر علمم خواندید و از آن به درون نرفتید!شما با من چه کردید؟

سوگند خوردید به فرق شکافته من برای رواج سکه های قلبتان!به ذوالفقار خون چکان برای کشتن روح زندگی!و اشک ریختید بر مظلومیت من تا ساده دلان را کیسه تهی کنید!

ای زاده دروغ و بالیده در ریا به شمار بارهایی که به نامم سوگند خوردی برای فریفتن خویش و دیگری و من و خدا،به همان شمار که دانستم و به رویت نیاوردم،شرمی از فردا کن که آینه رو به رویت گیرند. ذوالفقار این است نه تیغ دو دم!

آن ها که خود را به من می بندند ،کاش آزادم کنند از این بند!آن ها که سوار بر مرکب روح ساده دلانند !

شما با من چه کردید؟ای شما که دوستداران منید!من کجا هستم؟حذفم می کنید به خاطر نیکی هایم و و با من،نیکی را حذف می کنید.آری،نیکی بر صحنه شما مرده!و اگر قاتل نیکمردی بودم،با سربلندی نشان می دادید!شما که دوستداران منید با من چنین کنید،دشمنان چه باید بکنند؟

شما با من چه کردید؟بزرگم کردید برای حذفم!راستی که من انسان بودم پیش از آن که به آسمان برین برانیدم!چنین است که صحنه ها از ابن ملجم پر است و از علی خالی!

...»





پ ن1:با خوندن این کتاب زیر و رو شدم!

پ ن2:مجلس ضربت زدن_بهرام بیضایی

بخوان...

شبح اپرای پاریس
داستان شبحی که در اپرای پاریس زندگی می کند برای اولین بار در سال 1910 میلادی  توسط گاستون لرو نوشته شد.این شبح در واقع مردی است به نام "اریک" که به خاطر چهره ی غیر عادی خود از اجتماع دوری کرده و همواره صورت خود را پشت نقاب پنهان میسازد .از شبح اپرا روایتهای زیادی شده است اما به نظر می رسد که بهترین آن ها "شبح اپرای پاریس" اثر سوزان کی است چرا که وی سراسر داستان زندگی اریک را از تولد تا مرگ روایت میکند.
در این کتاب اریک کودکی ست که با چهره ای عجیب و وحشتناک و هیولاگونه متولد می شود اما استعدادهای شگرفی در معماری و موسیقی دارد و در این زمینه یک نابغه محسوب می شود ولیکن تمام زندگی اش تحت تاثیر چهره اش - که از همان کودکی به اصرار مادرش پشت نقاب پنهان ساخته - قرار میگیرد.
نکته جالب کتاب این است که کتاب از زبان راویان مختلفی از خود اریک گرفته تا اشخاص مختلفی که اریک مدتی از زندگی خود را نزد  آنان گذرانده روایت میشود و جالب تر آنکه یکی از این راویان یک ایرانی است به نام "نادر" که داروغه دربار قاجار است.در واقع اریک مدتی از زندگی خود را در ایران میگذراند.
داستان زندگی اریک با "تفاوت خاصی" که با سایر آدم های اطراف خود دارد و با توانایی ها و هوش خارق العاده اش بسیار جذاب است. چه آن جا که در کودکی همواره در خانه زندانی است.چه زمانی که باحقارت بازیگر سیرک میشود.چه وقتی که دختری بدون دیدن چهره اش به او دل میبندد و چه در آخر عمر که عشق را تجربه میکند.همه وهمه خواندنی و جذاب هستند.
یادداشت پشت جلد کتاب:
«شبحی که در این کتاب نشان داده میشود شامل تمام برداشتهای گوناگون از این شخصیت در دو قرن اخیر است و بدیهی است که مدیون آفریننده نخستین آن است.البته دگرگونی و تغییر شکل تا آنجا که با طراحی تخیل من هماهنگ باشد ناگزیر بود.شخصیت افسانه ای دارای جذابیتی محسور کننده است که زمان نمیشناسد و من تردید ندارم که فرایند برداشت های نو از آن در قرنهای آینده نیز ادامه خواهد یافت»
-سوزان کی-