تو مه فرو میریم سال هزار و چند...

این روزها شبیه کسی هستم که توی خواب راه میرود،در یک مه غلیظ،شاید هم روی هوا،و زمان را گم کرده.یک جور نبودن،یک جور از زمین جدا بودن مثل همان که شهرام شکوهی می خواند:..دگر این جا نمی مانم،رهایی از وفا جستم...

این روزها همچون برفم،برفی بر شیروانی داغ..

مثل کسی هستم که یک دوست قدیمی را بعد از مدت ها دیده و محکم در آغوش کشیده و آرام شده..

این روزها مثل Adrien Brody توی فیلم پیانیست که چشم ها را می بست و در خیالش پیانو می نواخت،مدام در خیالم آرشه می کشم..

این روز ها حالم شبیه مامور اطلاعاتی که عاشق سوژه ماموریتش می شود و یا اصلاح طلبی که دلبسته یک اصول گرا می شود است!

مثل کسی که دل دوستش را شکسته و بعد خودش نشسته به هق هق کردن..

من شبیه دختری که روز تولدش می رود کافه نادری،دختری که عصر روز تولدش باران می گیرد شده ام...

جنون

گمان می کنم دارم به جنونی مشابه آن چه که راسکلنیکف را به قتل پیرزنی رباخوار واداشت دچار می شوم.در آستانه دهه سوم زندگی،خود را پنجاه ساله می پندارم."خستگی" غالب ترین و "آینده" بی مفهوم ترین واژه های این روزها و شب هاست...

تمام آن چه که باید به آن امید ببندم جای خود را به ترس داده،ترس...وحشتی جنون انگیز که از آن هرگز کلامی نه بر زبان که حتی قلمی بر کاغذ نبرده ام...

"زندگی" به تکراری دیوانه وار بدل گشته،تکرار...تکرار...تکرار...لعنت بر این مکررات بیهوده...

و "سکوت" شیرین ترین و مرگبارترین رفتار است که مرا  بی محابا به جنونی مشابه آن چه که راسکلنیکف را به قتل پیرزنی رباخوار واداشت، هدایت می کند...



بعد از تحریر:سه نقطه های این متن نه عادتی نوشتاری،که سطرها و سطرهایی ست که از بازگوکردنشان همواره گریخته ام.

و مفاهیمی که باید آن ها را میان دو علامت " قرار دهم بسیارند...

آشفتگی

میزم انقد شلوغه که وقتی آخرین جرعه چای توی لیوان رو سر می کشم جایی نمونده که لیوان رو بذارم روش!دارم فکر میکنم.اول باید چیکار کنم؟!به کدوم کار برسم؟شنبه کنفرانس دارم.هنوز مطلبشو نخوندم،پاورپوینتش هم نصفه س که اونم نگار درست کرده!یکشنبه دوتا امتحان دارم.باید درس بخونم به گمانم.امروز یه کتاب از رضاامیرخانی خریدم و تو همون راه برگشت شروع کردم به خوندن.هوس دیوونگی زده به سرم.دوشنبه و سه شنبه همایش داریم.برم؟نرم؟چیکار کنم؟!روی میزم آشغال تخمه ریخته.لباسام رو زمین ولوئه.کارای نشریه رو نکردم و حسابی پیش عادل بدقول شدم.باید درس بخونم،باید حواسمو جمع کنم،با خودم تکرار می کنم:کولبرتسونی جنس از گونه ی آکانتاموبا از خانواده آکانتوموبیده از راسته شیزوپرینیده...نمی شه،نمی شه،حواسم جمع نمی شه!کتابی که عالمه واسه تولدم خریده بود دو ماهه که رو میزه و نصفه خوندمش.عالمه...چقدر بی خبرم از عالمه.راستی بهار این روزا حالش خوب نیست،چیکار باید بکنم؟!اصلاحات طرح ریزش مو رو انجام ندادم،اگه تا آخر این ماه نفرستم میره واسه دور بعد داوری یعنی سال دیگه...مغزم،مغزم داغه!موسیقی میخام.چایکوفسکی میخام.آره،والتس چایکوفسکی خوبه،به حال الانم هم میاد!سکانسای "من مادر هستم" میاد جلو چشمم.سکانس خداحافظیش،دیالوگ باران کوثزی:امروز بیست سالم شد...وای..وااای...

نه!باید درس بخونم،باید حواسمو جمع کنم،با خودم تکرار می کنم:مننژوآنسفالیت آمیبی اولیه یک بیماری حاد است که توسط نگلریا فاولری ایجاد می شود...نمی شه،نمی شه...یاد امیر می افتم.قیافش میاد جلو چشمم،مثل تموم سه هفته گذشته.تموم این روزایی که از مرگش گذشته و با این که خیلی زیاد هم نمیشناختمش نمی تونم هضم کنم سکته قلبی یه جوون هم سن و سال خودمو.یاد لحظه ای که واسه تسلیت گفتن با مادرش دست دادم و تموم تنم لرزید،نگاهش که تموم وجودمو سوزوند...

مقاله های دکتر عشاقی دستمه.باید بخونمشون.راستی من واسه ارشد باید چی بخونم؟بلخره تصمیمم چی شد؟اصلا باید واسه ارشد بخونم؟که چی بشه؟آهان،یادم باشه اون مطلبی که احسان بهم گفت تو روزنامه بهار رو حتما بخونم!یعنی این هفته وقت می کنم برم خونه عاطفه اینا که ازم عکس بگیره؟!دو روزه علیرضا رو ندیدم،دلم تنگ شده واسش.الاناس که پیداش بشه،از گردنم آویزون بشه و زبون بریزه:خاله،دوست دارم!

کارای کلاس زبانو نکردم.یادم که می افته جمعه صبح باید برم کلاس گریه ام میگیره.فکر می کنم.فکر می کنم.دختر نغمه باید الان نزدیک دو ماهش باشه.نغمه،رفیق چهار سال دبیرستان که حالا سه سالی میشه که ندیدمش!نه!باید حواسمو جمع کنم،با خودم تکرار می کنم:ژیاردیا با دیسک مکنده خود به سطح مخاط روده می چسبد.دیسک قدرت انقباضی داشته و مثل پمپ مکنده عمل می کند....نمی شه،نمی شه...استاد ویولونم دو هفته پیش بهم زنگ زد.همون لحن،همون شوخیا.واسه خودش و کلاسش چقدر دلم تنگ شده.واسه تولد زهرا چی بگیرم که خیلی خوشحال شه؟چی بگیرم؟!دلم میخاد همین الان فیلم درباره الی رو بذارم و وقتی به آخرش رسید،با اهنگ تیتراژش گریه کنم.نه.قطعه رومنس فور ویولون بتهوون رو میذارم.چقدر تو این مدت خبر بد شنیدم،چقدر...باید بنویسم.چقدر فکر،چقدر حرف،چقدر ایده دارم واسه نوشتن...آخ!این آهنگ لعنتی رسید به همون قطعه ای که یه زمانی خودم با همین دستام می زدم...باید درس بخونم،باید درس بخونم....

صدای اذان میاد،چشامو میبندم،با خودم تکرار می کنم:یا رفیق من لا رفیق له...


بعد از تحریر:من به همین "صبر کن درست می شود"های ساده دلخوشم...

روزهایم

حال و روز خوشی نداشتم اون روزا.روزای خوبی نبود.بابا ناخوش بود و مامان بیمارستان.اوضاع خودم بدتر از همه بود ولی صدام درنمیومد.من یهو تبدیل به آدم بی معرفتی شده بودم که سراغی از کسی نمی گرفت.من آدم بد همه قصه ها شده بودم.نمی دونستم به چی باید فک کنم.به حال مامان،اوضاع بابا،اون همه کاری که داشتم و فشاری که روم بود...کدومش؟!

حالم خوش نبود و تو این ناخوشی تنهایی رو انتخاب کرده بودم و بابت این انتخاب هم باید جواب پس می دادم.سرم گیج می رفت و فشارم بالا پایین می شد و لبخند می زدم:من حالم خوبه!من حالم خوبه،من حالم...

باید لبخند می زدم و باید حالم خوب می بود چون تو اون وضع و اوضاع کسی وقت و حالی برای حال من نداشت.روزای خوبی نبود...



این روزا اما مامان حرفی از درد نمی زنه،بابا مثل همیشه.منم سکوت.نمی تونم گریه کنم.یا گریه های یواشکی. بارون خوب می باره اما.آبان ماهه،آبان ماه لعنتی...یه سالی که گذشت رو باورم نمی شه.حالم بدجوری پاییزه.روزا می گذرن،روزارو می گذرونم.بیش تر از همه با موسیقی،بیش تر از همیشه...

خوب می دونم که چقدر نامفهوم شدم این روزا،چقدر دور،چقدر گم...و چقدر گلایه هست ازم.اما کاری نمی تونم بکنم.کاری نمی تونم بکنم جز این که لبخند بزنم:من حالم خوبه...


بعد از تحریر:باید بیدار بمانم و جوشن کبیر بخوانم با قرآنی به سر...

بعدتر از تحریر:اگه نیستم نه این که حرفی نیست،حرف هست،شور گفتن نیست.

ظهر خاکستری

اواخر مرداد.یک ظهر داغ ِ داغ.مدام به خودم می گویم گاهی زندگی ایجاب می کند.از دایره ای که اطرافم کشیده بودم و فکر می کردم دنیا همین است پا گذاشته ام بیرون.این بار نه انقلاب و سینما،نه اسکو و افق،نه ولیعصر و تئاتر شهر،نه پونک و پارک...نه،این بار کوچه پس کوچه های شوش.

زندگی گاهی ایجاب می کند که چشم هایت را بیش تر از همیشه باز کنی و ببینی آن چیزهایی را که همیشه ادعا به دانستنشان کرده ای و خوب هم حرف زده ای درباره شان.اما باید بفهمی که باید حرف ها را ریخت دور و زندگی را منهای تمام خوشی هایش کرد و بدبختی مطلق را فهمید.

یک ظهر داغ ِ داغ اواخر مرداد است.خیابان خلوت.روی پل هوایی،مامن امن معتادان برای فرار از آفتاب داغ ظهر است.آب دهانم را قورت می دهم و با سرعتی که نزدیک به دویدن است پل را رد می کنم.آمده ایم دنبال زندگی بگردیم لابه لای کوچه پس کوچه ها و بن بست های تو در توی شوش.اما انگار این جا معنای زندگی چیز دیگری ست.معنای زندگی خلاصه شده در نگاه های بی فروغ کودکان پابرهنه در کوچه های تنگی که عرضشان به دو متر هم نمی رسد.

زینب:همین جاها باید باشه.

من:این جا؟این جا که خیلی داغونه...

زینب:آها،بن بست دوم.بن بست دوم بود دیگه؟

من:نمی دونم،فک کنم.

به بن بست دوم می رسیم.با چشم های گرد شده کمی به همدیگر نگاه می کنیم.بن بست دوم از دو دیوار در حال ریزش تشکیل شده و انتهایش مخروبه ای است که یک در دارد و انگار باید به آن گفت خانه!

من: زینب فک نکنم اینجا باشه،اون تو الان پر معتاده!

زینب:آخه خود بچه ها گفتن هیچ نشون خاصی نداریم،فقط یه خونه معمولیه!

من: آخه دیگه این طوری؟

زینب:ببین تو همین جا وایسا،من میرم تو،اگه جیغ زدم بیا کمک!فعلا نیاها!

ترسیده،من بیش تر از او.تا ته بن بست می رود.من ترسیده ام،مطمئنم همین الان است که یکی با یک چاقو خفتمان کند.با چند ثانیه مکث پشت سرش می روم.

من:زینــــــــــب؟!

از پشت یک دیوار نصفه نیمه و انبوهی آت و آشغال می آید این طرف.

زینب:این جا نیست.بذار زنگ بزنم از بچه ها بپرسم.

من:معلوم بود این جا نیست.بیا بریم بیرون،تو کوچه وایسیم زنگ بزن.

زنگ می زند.کسی جواب نمی دهد.توی همان کوچه های باریک هر بار که یک موتوری از آن سر کوچه می آید به سمتمان،دست زینب را محکم می گیرم و می کشمش سمت خودم.

زینب:جواب نمی ده.

من:مطمئنی بن بست دوم بود؟بیا بریم جلوتر حالا.

جلوتر که می رویم،سر و صدای بچه ها می آید.

زینب:آها،مث این که این جاهاست،صدای بچه میاد.

توی بن بست چهارم که سرک می کشیم،خانه ای می بینیم که درهایش باز است و روی دیوارهایش با رنگ های شاد نقاشی شده،اما این نقاشی ها باعث نشده فرسودگی و قدیمی بودنش به چشم نیاید.وقتی خانه و بچه هایی که دارند توی حیاط بازی می کنند را می بینیم،نفس راحتی می کشم.

من:ایناهاش زینب،پیدا شد.

وارد می شویم.خانه دو طبقه است.طبقه پایین دو اتاق کوچک به هم چسبیده است.توی یکی بچه ها دارند با هم بازی می کنند و توی دیگری دو ردیف نیمکت چیده شده و معلوم است بچه ها آن جا درس می خوانند.این جا تمام امید بچه های این جاست.این جا می توانند درس بخوانند،بازی کنند،کودکی کنند و بخندند.فقط از صبح تا ظهر فرصت دارند این جا کودک باشند،چون بعدش شیفت کاریشان سر چهار راه ها شروع می شود...

از پله ها بالا می رویم و وارد دو اتاق دیگر می شویم.راه که می رویم،کل خانه می لرزد و حس می کنم الان است که بریزد.با مسئول آن جا کمی حرف می زنیم و برایمان توضیحاتی می دهد.از حرفهایش هیچ چیز نمی فهمم.ماتم برده،دارم به مفاهیمی فکر می کنم که این جا واژه هایی بیش نیستند...امنیت...شادی...خانواده...خانه...آخ خدا!

فرم پر می کنیم و...

وقت برگشت،دوباره سرکی به اتاق بازی بچه ها می کشیم.دو دختر هم سن و سال خودمان لباس های رنگی شبیه مجری های برنامه کودک تنشان کرده اند و برای بچه ها نمایش می دهند.لابه لای بچه ها فریبا را می بینم.عکسش را توی بروشور جمعیت دیده بودم و یکی از بچه های جمعیت تعریف کرده بود از روزی که رفته بودند به خانه شان سر بزنند و فریبا را دیده بودند که کمی آن طرف تر از پدرش و چند مرد دیگر که در حال مصرف مواد بوده اند نشسته بوده به جلد کردن کتاب هایش...

من:بریم دیگه.

زینب:بریم؟نمیخای وایسی نمایششونو ببینی؟

من:نه بابا،وایسیم چیکار...

من میخاهم بروم.دیگر بس است،دارم خفه می شوم...

نمی توانم به آن چه که دیدم فکر نکنم.فکر نکنم و با خودم نگویم"این جا تازه شوشه،از این پایین تر هم هست،از این بدتر هم هست..."

این جا تهران است،پایتخت...درد زبانه می کشد...


بعد از تحریر:این پست خیلی حرف دیگر داشت،خود سانسوری شد و خیلی چیزهایی که دیدم و شنیدم نوشته نشد،توانم امان نداد...


بیوتن

پشتی صندلی را صاف کرده ام و رویش ولو شده ام.چهار فصل ویوالدی با حداکثر ولوم از اسپیکرها پخش می شود.نمی دانم چرا احساس خفگی می کنم.سرم سنگین است.نماز صبحم قضا شده،شاید چون حتی تا بعد از ساعت سه صبح همچنان داشتم اشک می ریختم و می خواندم گفتگوهای میان ارمیا و سهراب را...شاید چون نماز صبح ارمیا قضا شد،چون سوزی سر کار نرفته بود و رقص سوزی در دیسکو ریسکو همان صورت مثالی نماز ارمیا بود...

حالا توی تک تک رکعت های تک تک نمازهایم به این فکر می کنم که بی وطن حتی در خانه خودش هم  نمازش شکسته است...   چهار فصل ویوالدی از spring می رود روی summer و من دارم خفه می شوم از بغض و اشک و ارمیا دارد توی دستگاه های پارک متر فیفث اونیو سکه می اندازد و سکه ها جرینگ جرینگ صدا می دهند.سیلورمن می گوید:God bless you...من هق هق می کنم.دلم تنگ شده.دلم تنگ شده برای روزهایی که انگار هیچ وقت نیامده اند.

چهارفصل به autumn رسیده.من دارم ستون نوری که در شب قدر در خیابان ترس از پیشانی ارمیا به اسمان می رود می بینم.من دارم می بینم و دلم تنگ شب های قدر است. شب های قدری که محو آسمان بودم و غرق در سجاده...صدا از باند ضبط جانی بلند می شود:آلبالا لیل والا...

تمام صورتم خیس اشک است.من دلتنگ شب های قدرم و ارمیا می گوید:و دیگر هرگز آسمان را نخواهی دید...     و من به این فکر می کنم که چند وقت است سرم را بالا نکرده ام تا اسمان را نگاه کنم؟!

سهراب می گوید:گرفتاری که ناراحتی ندارد.گرفتاری مال عشق است،مال رفاقت.فرمود:البلاء للولاء...

آرمیتا دارد فکر می کند که از کجا پیدایش شد زنک فالگیر چادر به کمر و درمیان نت هایی که حالا دیگر به winter رسیده اند خشی بشکن می زند و می خواند:قبله حاجات منی لاس وگاس،کعبه آمال منی لاس وگاس!  دلم می خواهد بزنم توی گوشش!

دارم زار می زنم ،زار می زنم که ارمیا تمنای مرگ دارد،با نحر رگ گردن...بقطع الوتین...بی وتن...

ارمیا می گوید:من سوگند نمی خورم!  و اشک در چشمان آرمیتا جمع می شود،اما من زار می زنم...

زمان یعنی مرثیه ای برای زیستن...مرثیه هایی که می گذرند و تکرار نمی شوند.پس در باب اول ارمیای نبی مینویسد :چگونه آن که در میان امت ها عزیز بود،مثل بیوه زن شده است...شبان گاه زار زار می گرید.همه دوستانش به او خیانت ورزیدند...

ارمیا چهل و هشتی است.می رود...

من دلتنگ شب های قدرم و ذکر گرفته ام:

اللهم ارحم من لا یرحمه العباد واقبل من لا یقبله البلاد...


بعد از تحریر:حال و روز من در صفحه صفحه "بیوتن"-رضا امیرخانی 

اطلاعیه

از این بودن های نصفه نیمه حالم به هم می خورد

از این حال و احوال مزخرفی که توضیحش نمیتوانم داد حالم به هم می خورد

از این همه قضاوت های غلط حالم به هم می خورد

از این روز ها حالم به هم می خورد

اطلاعیه:مدتی نخواهم بود و نمینویسم و فقط به مردن می رسم...

با تمام وجود تلاش میکنم "خوب" باشم.تلاش میکنم که اگر کسی حالم را پرسید و من گفتم "خوبم" دروغ نگفته باشم.می خندم.تمام تلاشم را می کنم که خنده ام واقعی باشد،اما تنها خودم هستم که تلخی بغضی که پشت لبخند پنهان شده را حس میکنم.تلخ است لعنتی،مثل زهر...دارد جانم را می گیرد ذره ذره... من تلاش می کنم که این تلخی ها را باور نکنم،که کنارشان بگذارم،اما بیخ گلویم چسبیده اند و ولم نمی کنند...

من فریاد میزنم تا خودم را تعریف کنم،فریاد می زنم و تو نمی شنوی،من فریاد می زنم و تو می شنوی و باور نمی کنی!من خسته می شوم...تو مرا باور نمی کنی...حال من خراب می شود...

من تنها می شوم،دوباره می ترسم،دلسرد می شوم،دلتنگ می شوم،دیوانه می شوم و ذکر سر میگیرم و می گویم همه اش تلاش بیهوده است،بگذریم...

بعد از تحریر:اسمم برای سفر مشهد در نیامد!دلتنگم...

بعدتر از تحریر:دیروز به شکل غافلگیرانه ای وحید جلیلوند عزیز را دیدم و تمام زمزمه هایش در شب های قدر برایم تازه شد... تازه شد برایم لحظه هایی که شیفته و دردمند می شدم وقتی با بغض می گفت:  برای آمدنت هزار سال "آه" نذر کرده ام... آه سینه سوز...

بعد تر از تمام این ها: محض اطلاع تویی که لطفت نسبت به من قلمبه شده بود و با کامنت خصوصی ابراز لطف کرده بودی،باید بگویم بله،هنوز زنده ام!!

یک خاکستری مفرط

هستم و نیستم این روزها..

هر لحظه بغض میکنم و فرو میدهم بغض را،پوزخند میزنم به خودم و میگویم بس کن احمق این بغض های دروغ را!

خوبم و بدم این روزها..

تلاش میکنم،قلم برمیدارم،مینویسم،نوشته ها را بازمیخوانم،لعنت میفرستم به خودم و میگویم بس کن نوشتن این مزخرفات را!

هستم و نیستم،خوبم و بدم،سخت آزار دهنده شده ام این روزها!و هزار بار میگویم کاش نبودم و انقدر عذاب نمی دادم دیگران را..

لبخند میزنم،میخندم،عصبانی می شوم  از خودم و میگویم بس کن این خنده های الکی را!

دوستانم...دوستانم را ازدست داده ام..دوستی ندارم این روزها،و گناه از من است!

هزاران تو،هزاران تو وجود دارد که یک دنیا حرف دارم برایشان،اما توان گفتن نیست..

کتاب می خوانم و نمی خوانم،فیلم می بینم و نمی بینم،اشک می ریزم و نمی ریزم..

ذکر گفتن هم فراموشم شده..و ذکر که نباشد آرامش هم نیست..

سه شنبه ها را گم کرده ام،سه شنبه های عزیزم را..

تمنای نواختن دارم و یأس آرشه به دست گرفتن!

چه طلسمی دارند این روزها،چه پوچی مضحکی دارم این روزها..

حالم خوش نیست

همین روزها بیست ساله می شوم...َ

دروغ

من لبخند می زنم

تو باور نکن...

من و دلتنگ و این...

گرگ و میش صبح

کودک گدا

بی تفاوتی من

سردرد لعنتی

بوی پیراشکی داغ

سرما تا مغز استخوان

ذکر می گویم:

یا ارحم الراحمین

ازدحام جمعیت

حس خفگی

فکر پرتاب می شود:

جوانم

با بی قیدی قدم برمی دارم

راهروهای شهر کتاب

موسیقی توی گوشم پخش می شود

باخ

...


باخ!

چقدر سخت بود قطعات باخ

رفت و برگشت آرشه

رقص انگشت ها روی زه

قطره های عرق روی پیشانی

می رسیم به انتهای قطعه

جمله آخر به فالشی می زند

بر می گردیم به ابتدای قطعه!

جریمه:

باید گام ها را با چهار ریتم آماده کنم

آخ

من این جریمه ها را دوست دارم

و لبخند محو "او" را

...

راننده ی عصبانی

بوق ممتد

برمی گردم:

با همان سن و سال

اما سال خورده

هنوز سرما تا عمق جان

حضور بی وقفه ی سردردِ لعنتی

دست توی جیب کیف

استامینوفن کدئین پیدا می شود

لعنتی!

بدون آب گیر می کند توی حلقم!

ذکر

یا ارحم الراحمین

شب گذشته

خواب پریشان تا صبح

خواب؟

هفت ساعت طی چهل و هشت ساعت گذشته!

هوس سیگار چسبیده به نا خودآگاهم

در شوق تلخی دهان بعد از هر پک

این جا نیستم:

نه!

پرتابی در کار نیست

سقوط کرده ام

سقوط کرده ام در اعماق ضعف روحم

هجوم دست ها برای نجات من

تردید...

بی اعتمادی...

کدامتان واقعی ست؟

نه هذیان،نه رویا؟!!

هه...

هجوم دست ها

"بعد" از سقوط؟


دختر بچه ای جیغ می کشد

بر می گردم:

سالخورده

شوق ها مرده اند

ذکر

یا ارحم الراحمین

خیال کافی ست

توقف کامل

فریاد راننده اتوبوس:

ایستگاه آخر

...


بعد از تحریر:گروس عبدالملکیان می گوید

دردیست

دردیست

دردیست

خونت جوان بماند و

پایت پیر شود...

زوایای ذهن من

در تمام سال های کودکی،در تمام عصرهای کش دار و تنهای تابستان هایم،در دلگیری های بعد از سرزنش مادر،در غم گم شدن عروسک ،در تنهایی قهر با دختر همسایه،در اضطراب امتحان دیکته،در غصه مرگ ماهی عید و در تمام روزها و شب ها و لحظه های دیگرم، من یک دوست داشتم.یک دوست خوب که هروقت دلم می خواست کنــــــارم بود و هیچ وقت وسط بازی جر نمی زد و اگر هم من جر می زدم ایراد نمی گرفت.یک دوست کوچک و نورانی!آن قدر کوچک که فقط من می دیدمش.آخر دلم می خواست فقط دوست من باشد،تا فقط حرف های مرا گوش کند آن هم تا آخر و فقط درد دل های مرا بشنود!وچقدر هم خوب تمام این کارها را انجام می داد!

اما نمی دانم دقیقا از چه وقت دیگر ندیدمش و کجا،کدام گوشه ذهن شلوغ من رفت و گم شد.اما می دانم ،خوب می دانم که حالا مدت هاست باکسی درددل نکرده ام و مدت هاست که دیگر تنهایی هایم را هیچ چیز پر نمی کند!

دوست روانشناسی با کلی ژست و لبخندی بی نهایت مصنوعی می گفت:"البته،این کاملا طبیعی است،بسیاری از کودکان دوست های خیالی برای خود می سازند!"

اما...بگذار هر چه می خواهند بگویند...در هر حال "او بهترین دوست من بود"

اصلا زنده باد تمام دوست های خیالی...