اواخر مرداد.یک ظهر داغ ِ داغ.مدام به خودم می گویم گاهی زندگی ایجاب می کند.از دایره ای که اطرافم کشیده بودم و فکر می کردم دنیا همین است پا گذاشته ام بیرون.این بار نه انقلاب و سینما،نه اسکو و افق،نه ولیعصر و تئاتر شهر،نه پونک و پارک...نه،این بار کوچه پس کوچه های شوش.زندگی گاهی ایجاب می کند که چشم هایت را بیش تر از همیشه باز کنی و ببینی آن چیزهایی را که همیشه ادعا به دانستنشان کرده ای و خوب هم حرف زده ای درباره شان.اما باید بفهمی که باید حرف ها را ریخت دور و زندگی را منهای تمام خوشی هایش کرد و بدبختی مطلق را فهمید.
یک ظهر داغ ِ داغ اواخر مرداد است.خیابان خلوت.روی پل هوایی،مامن امن معتادان برای فرار از آفتاب داغ ظهر است.آب دهانم را قورت می دهم و با سرعتی که نزدیک به دویدن است پل را رد می کنم.آمده ایم دنبال زندگی بگردیم لابه لای کوچه پس کوچه ها و بن بست های تو در توی شوش.اما انگار این جا معنای زندگی چیز دیگری ست.معنای زندگی خلاصه شده در نگاه های بی فروغ کودکان پابرهنه در کوچه های تنگی که عرضشان به دو متر هم نمی رسد.
زینب:همین جاها باید باشه.
من:این جا؟این جا که خیلی داغونه...
زینب:آها،بن بست دوم.بن بست دوم بود دیگه؟
من:نمی دونم،فک کنم.
به بن بست دوم می رسیم.با چشم های گرد شده کمی به همدیگر نگاه می کنیم.بن بست دوم از دو دیوار در حال ریزش تشکیل شده و انتهایش مخروبه ای است که یک در دارد و انگار باید به آن گفت خانه!
من: زینب فک نکنم اینجا باشه،اون تو الان پر معتاده!
زینب:آخه خود بچه ها گفتن هیچ نشون خاصی نداریم،فقط یه خونه معمولیه!
من: آخه دیگه این طوری؟
زینب:ببین تو همین جا وایسا،من میرم تو،اگه جیغ زدم بیا کمک!فعلا نیاها!
ترسیده،من بیش تر از او.تا ته بن بست می رود.من ترسیده ام،مطمئنم همین الان است که یکی با یک چاقو خفتمان کند.با چند ثانیه مکث پشت سرش می روم.
من:زینــــــــــب؟!
از پشت یک دیوار نصفه نیمه و انبوهی آت و آشغال می آید این طرف.
زینب:این جا نیست.بذار زنگ بزنم از بچه ها بپرسم.
من:معلوم بود این جا نیست.بیا بریم بیرون،تو کوچه وایسیم زنگ بزن.
زنگ می زند.کسی جواب نمی دهد.توی همان کوچه های باریک هر بار که یک موتوری از آن سر کوچه می آید به سمتمان،دست زینب را محکم می گیرم و می کشمش سمت خودم.
زینب:جواب نمی ده.
من:مطمئنی بن بست دوم بود؟بیا بریم جلوتر حالا.
جلوتر که می رویم،سر و صدای بچه ها می آید.
زینب:آها،مث این که این جاهاست،صدای بچه میاد.
توی بن بست چهارم که سرک می کشیم،خانه ای می بینیم که درهایش باز است و روی دیوارهایش با رنگ های شاد نقاشی شده،اما این نقاشی ها باعث نشده فرسودگی و قدیمی بودنش به چشم نیاید.وقتی خانه و بچه هایی که دارند توی حیاط بازی می کنند را می بینیم،نفس راحتی می کشم.
من:ایناهاش زینب،پیدا شد.
وارد می شویم.خانه دو طبقه است.طبقه پایین دو اتاق کوچک به هم چسبیده است.توی یکی بچه ها دارند با هم بازی می کنند و توی دیگری دو ردیف نیمکت چیده شده و معلوم است بچه ها آن جا درس می خوانند.این جا تمام امید بچه های این جاست.این جا می توانند درس بخوانند،بازی کنند،کودکی کنند و بخندند.فقط از صبح تا ظهر فرصت دارند این جا کودک باشند،چون بعدش شیفت کاریشان سر چهار راه ها شروع می شود...
از پله ها بالا می رویم و وارد دو اتاق دیگر می شویم.راه که می رویم،کل خانه می لرزد و حس می کنم الان است که بریزد.با مسئول آن جا کمی حرف می زنیم و برایمان توضیحاتی می دهد.از حرفهایش هیچ چیز نمی فهمم.ماتم برده،دارم به مفاهیمی فکر می کنم که این جا واژه هایی بیش نیستند...امنیت...شادی...خانواده...خانه...آخ خدا!
فرم پر می کنیم و...
وقت برگشت،دوباره سرکی به اتاق بازی بچه ها می کشیم.دو دختر هم سن و سال خودمان لباس های رنگی شبیه مجری های برنامه کودک تنشان کرده اند و برای بچه ها نمایش می دهند.لابه لای بچه ها فریبا را می بینم.عکسش را توی بروشور جمعیت دیده بودم و یکی از بچه های جمعیت تعریف کرده بود از روزی که رفته بودند به خانه شان سر بزنند و فریبا را دیده بودند که کمی آن طرف تر از پدرش و چند مرد دیگر که در حال مصرف مواد بوده اند نشسته بوده به جلد کردن کتاب هایش...
من:بریم دیگه.
زینب:بریم؟نمیخای وایسی نمایششونو ببینی؟
من:نه بابا،وایسیم چیکار...
من میخاهم بروم.دیگر بس است،دارم خفه می شوم...
نمی توانم به آن چه که دیدم فکر نکنم.فکر نکنم و با خودم نگویم"این جا تازه شوشه،از این پایین تر هم هست،از این بدتر هم هست..."
این جا تهران است،پایتخت...درد زبانه می کشد...
بعد از تحریر:این پست خیلی حرف دیگر داشت،خود سانسوری شد و خیلی چیزهایی که دیدم و شنیدم نوشته نشد،توانم امان نداد...