در تمام سال های کودکی،در تمام عصرهای کش دار و تنهای تابستان هایم،در دلگیری های بعد از سرزنش مادر،در غم گم شدن عروسک ،در تنهایی قهر با دختر همسایه،در اضطراب امتحان دیکته،در غصه مرگ ماهی عید و در تمام روزها و شب ها و لحظه های دیگرم، من یک دوست داشتم.یک دوست خوب که هروقت دلم می خواست کنــــــارم بود و هیچ وقت وسط بازی جر نمی زد و اگر هم من جر می زدم ایراد نمی گرفت.یک دوست کوچک و نورانی!آن قدر کوچک که فقط من می دیدمش.آخر دلم می خواست فقط دوست من باشد،تا فقط حرف های مرا گوش کند آن هم تا آخر و فقط درد دل های مرا بشنود!وچقدر هم خوب تمام این کارها را انجام می داد!

اما نمی دانم دقیقا از چه وقت دیگر ندیدمش و کجا،کدام گوشه ذهن شلوغ من رفت و گم شد.اما می دانم ،خوب می دانم که حالا مدت هاست باکسی درددل نکرده ام و مدت هاست که دیگر تنهایی هایم را هیچ چیز پر نمی کند!

دوست روانشناسی با کلی ژست و لبخندی بی نهایت مصنوعی می گفت:"البته،این کاملا طبیعی است،بسیاری از کودکان دوست های خیالی برای خود می سازند!"

اما...بگذار هر چه می خواهند بگویند...در هر حال "او بهترین دوست من بود"

اصلا زنده باد تمام دوست های خیالی...