تمام نا تمام های من...
سخته که می بینی اون آدما می شکنن،فرو میریزن،ذره ذره میشن ،از دست میرن و از تو هیچ کاری برنمیاد...
نگاه می کنی،گوش می کنی،سعی می کنی همراه باشی،سعی می کنی بخشی از بارشون رو به دوش بکشی،شونه هاتو آماده می کنی واسه هق هق هاشون،وجود خمیده خودتو راست می کنی که تکیه گاه باشی...
اما درد ،درده...
تو هر چقدر هم که تلاش کنی
هر چقدر هم که بخوای باشی
باز هم این دردها یکی یکی تموم میکنن آدم هارو...
و تو رنج می بری چون از تو هیچ کاری برنمیاد...
از تو هیچ کاری برنمیاد و این بغض خفه میکنه تک تک سلول هاتو...
این جاست که میگی گور بابای من و تموم درد هام!
همین جاست که میگی کاش مرده بودم،کاش پیش تر از این ها مرده بودم...
از درد خودم خم میشم،میشکنم،فرو می ریزم و همه این ها توی وجود خودم دفن میشه...
اما مگه میشه بشینی و تماشا کنی فرو ریختن کسایی رو که دوسشون داری؟مگه میشه این ها رو دید و نفس کشید؟مگه نفس پایین میره و نفس میشه برات وقتی می بینی چشمای همشون ابر داره و گلو هاشون بغض؟
مگه این دردِ چپِ قفسه سینه آروم میگیره وقتی داری می بینی عزیزات یکی یکی تموم میشن؟
مگه میشه آروم گرفت؟مگه میشه این همه بغض رو دید و این همه هق هق رو شنید و آروم گرفت؟
مگه میتونی فراموش کنی رفاقت هاتو؟مگه میشه یادت بره که قول دادی همراه باشی؟
مگه میشه که یادت بره که نه با فریاد،اما تو وجود خودت گفتی هستم،تا پای جون؟
تا پای جون؟
اصلا بیا و جونت رو بذار وسط...
جونتو بذار وسط و قسمت کن دلتو بین تموم اونایی که نمی تونی دردشون رو ببینی و با اشکشون زار می زنی...
بذار وسط و ببین که بازم از تو هیچ کاری برنمیاد...
درد،درده..
تو هر چقدر هم که تلاش کنی
هر چقدر هم که بخوای باشی
بازم این دردها یکی یکی تموم میکنن آدم هارو...
حالا هر چقدر هم که روحت خسته و دلت پاره پاره شده باشه...
بعد از تحریر:برای تمام آن هایی که برای بودن در کنارشان تلاش کردم...
این جا پروانه ای در اندیشه رهایی ست...