من و دلتنگ و این...
کودک گدا
بی تفاوتی من
سردرد لعنتی
بوی پیراشکی داغ
سرما تا مغز استخوان
ذکر می گویم:
یا ارحم الراحمین
ازدحام جمعیت
حس خفگی
فکر پرتاب می شود:
جوانم
با بی قیدی قدم برمی دارم
راهروهای شهر کتاب
موسیقی توی گوشم پخش می شود
باخ
...
باخ!
چقدر سخت بود قطعات باخ
رفت و برگشت آرشه
رقص انگشت ها روی زه
قطره های عرق روی پیشانی
می رسیم به انتهای قطعه
جمله آخر به فالشی می زند
بر می گردیم به ابتدای قطعه!
جریمه:
باید گام ها را با چهار ریتم آماده کنم
آخ
من این جریمه ها را دوست دارم
و لبخند محو "او" را
...
راننده ی عصبانی
بوق ممتد
برمی گردم:
با همان سن و سال
اما سال خورده
هنوز سرما تا عمق جان
حضور بی وقفه ی سردردِ لعنتی
دست توی جیب کیف
استامینوفن کدئین پیدا می شود
لعنتی!
بدون آب گیر می کند توی حلقم!
ذکر
یا ارحم الراحمین
شب گذشته
خواب پریشان تا صبح
خواب؟
هفت ساعت طی چهل و هشت ساعت گذشته!
هوس سیگار چسبیده به نا خودآگاهم
در شوق تلخی دهان بعد از هر پک
این جا نیستم:
نه!
پرتابی در کار نیست
سقوط کرده ام
سقوط کرده ام در اعماق ضعف روحم
هجوم دست ها برای نجات من
تردید...
بی اعتمادی...
کدامتان واقعی ست؟
نه هذیان،نه رویا؟!!
هه...
هجوم دست ها
"بعد" از سقوط؟
دختر بچه ای جیغ می کشد
بر می گردم:
سالخورده
شوق ها مرده اند
ذکر
یا ارحم الراحمین
خیال کافی ست
توقف کامل
فریاد راننده اتوبوس:
ایستگاه آخر
...
بعد از تحریر:گروس عبدالملکیان می گوید
دردیست
دردیست
دردیست
خونت جوان بماند و
پایت پیر شود...
این جا پروانه ای در اندیشه رهایی ست...