یک خاکستری مفرط
هر لحظه بغض میکنم و فرو میدهم بغض را،پوزخند میزنم به خودم و میگویم بس کن احمق این بغض های دروغ را!
خوبم و بدم این روزها..
تلاش میکنم،قلم برمیدارم،مینویسم،نوشته ها را بازمیخوانم،لعنت میفرستم به خودم و میگویم بس کن نوشتن این مزخرفات را!
هستم و نیستم،خوبم و بدم،سخت آزار دهنده شده ام این روزها!و هزار بار میگویم کاش نبودم و انقدر عذاب نمی دادم دیگران را..
لبخند میزنم،میخندم،عصبانی می شوم از خودم و میگویم بس کن این خنده های الکی را!
دوستانم...دوستانم را ازدست داده ام..دوستی ندارم این روزها،و گناه از من است!
هزاران تو،هزاران تو وجود دارد که یک دنیا حرف دارم برایشان،اما توان گفتن نیست..
کتاب می خوانم و نمی خوانم،فیلم می بینم و نمی بینم،اشک می ریزم و نمی ریزم..
ذکر گفتن هم فراموشم شده..و ذکر که نباشد آرامش هم نیست..
سه شنبه ها را گم کرده ام،سه شنبه های عزیزم را..
تمنای نواختن دارم و یأس آرشه به دست گرفتن!
چه طلسمی دارند این روزها،چه پوچی مضحکی دارم این روزها..
حالم خوش نیست
همین روزها بیست ساله می شوم...َ
این جا پروانه ای در اندیشه رهایی ست...