تنهایی پر هیایو
بی قرارم.بداخلاق تر از قبلم و مدام بهانه میگیرم.دیگران را می رنجانم.سکوت های طولانی که گاه به چند کلمه در روز می رسد و نگاه های خیره که هیچ جا را نمی بینند.گاهی بغضی،اشکی،هق هقی که عقیم می ماند،می بارد اما باران نیست!
دلم یک سکوت دنج می خواهد.یک سکوت که مال خودم باشد و کسی نپرد وسطش!تمنای آرامش دارم.
بی قرارم.وارد صحن امامزاده که می شوم هنوز بی قرارم.سرم را به ضریح می چسبانم،چشم هایم را می بندم،سکوت می کنم.یک سکوت که مال خودم است،سکوتی که دنیا دنیا حرف دارد.سکوت مطلقی که دوستش دارم و دارد مرا آرام می کند.این جا آرام است.من آرامم.
صدای اذان که می پیچد،بغض می ترکانم و این بار می بارم،بهاری می بارم.می بارم و آرام می شوم در دعاهای قنوت،در ذکر های سجود.چه هوای خوبی دارد این جا.دلتنگ نیستم،دلگیر نیستم،گنگ نیستم،آشفته نیستم،بی قرار نیستم،آرامم...
سنگ فرش های حیاط را یکی یکی رد میکنم و نگاهم روی اسم بعضی سنگ مزارها ثابت می ماند.چشم هایم را می بندم و راه می روم.راه می روم و به صدای آب گوش میکنم.کنار مزاری ناشناس،روی زمین،در سایه بید مجنونی می نشینم.این جا آرامش دارد و من آرامم.من اینجا یک تنهایی تکی،یک تنهایی دلچسب دارم.
زمزمه می کنم:
ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد
در هیچ سر خیالی زین خوب تر نباشد
کی شبروان کویت،آرند ره به سویت
عکسی ز شمع رویت تا راهبر نباشد
ما با خیال رویت،منزل در آب دیده
کردیم،تا کسی را بر ما گذر نباشد
در کوی عشق،جان را باشد خطر اگر چه
جایی که عشق باشد،آن جا خطر نباشد
....
بعد از تحریر:یک قدم عقب گذاشته ام،قدمی به اندازه یک مرز،یک دنیا.حالا من سر جای خودم هستم.خوب نگاه کن،درست به اندازه یک قدم دور شده ام.
این جا پروانه ای در اندیشه رهایی ست...