پشتی صندلی را صاف کرده ام و رویش ولو شده ام.چهار فصل ویوالدی با حداکثر ولوم از اسپیکرها پخش می شود.نمی دانم چرا احساس خفگی می کنم.سرم سنگین است.نماز صبحم قضا شده،شاید چون حتی تا بعد از ساعت سه صبح همچنان داشتم اشک می ریختم و می خواندم گفتگوهای میان ارمیا و سهراب را...شاید چون نماز صبح ارمیا قضا شد،چون سوزی سر کار نرفته بود و رقص سوزی در دیسکو ریسکو همان صورت مثالی نماز ارمیا بود...

حالا توی تک تک رکعت های تک تک نمازهایم به این فکر می کنم که بی وطن حتی در خانه خودش هم  نمازش شکسته است...   چهار فصل ویوالدی از spring می رود روی summer و من دارم خفه می شوم از بغض و اشک و ارمیا دارد توی دستگاه های پارک متر فیفث اونیو سکه می اندازد و سکه ها جرینگ جرینگ صدا می دهند.سیلورمن می گوید:God bless you...من هق هق می کنم.دلم تنگ شده.دلم تنگ شده برای روزهایی که انگار هیچ وقت نیامده اند.

چهارفصل به autumn رسیده.من دارم ستون نوری که در شب قدر در خیابان ترس از پیشانی ارمیا به اسمان می رود می بینم.من دارم می بینم و دلم تنگ شب های قدر است. شب های قدری که محو آسمان بودم و غرق در سجاده...صدا از باند ضبط جانی بلند می شود:آلبالا لیل والا...

تمام صورتم خیس اشک است.من دلتنگ شب های قدرم و ارمیا می گوید:و دیگر هرگز آسمان را نخواهی دید...     و من به این فکر می کنم که چند وقت است سرم را بالا نکرده ام تا اسمان را نگاه کنم؟!

سهراب می گوید:گرفتاری که ناراحتی ندارد.گرفتاری مال عشق است،مال رفاقت.فرمود:البلاء للولاء...

آرمیتا دارد فکر می کند که از کجا پیدایش شد زنک فالگیر چادر به کمر و درمیان نت هایی که حالا دیگر به winter رسیده اند خشی بشکن می زند و می خواند:قبله حاجات منی لاس وگاس،کعبه آمال منی لاس وگاس!  دلم می خواهد بزنم توی گوشش!

دارم زار می زنم ،زار می زنم که ارمیا تمنای مرگ دارد،با نحر رگ گردن...بقطع الوتین...بی وتن...

ارمیا می گوید:من سوگند نمی خورم!  و اشک در چشمان آرمیتا جمع می شود،اما من زار می زنم...

زمان یعنی مرثیه ای برای زیستن...مرثیه هایی که می گذرند و تکرار نمی شوند.پس در باب اول ارمیای نبی مینویسد :چگونه آن که در میان امت ها عزیز بود،مثل بیوه زن شده است...شبان گاه زار زار می گرید.همه دوستانش به او خیانت ورزیدند...

ارمیا چهل و هشتی است.می رود...

من دلتنگ شب های قدرم و ذکر گرفته ام:

اللهم ارحم من لا یرحمه العباد واقبل من لا یقبله البلاد...


بعد از تحریر:حال و روز من در صفحه صفحه "بیوتن"-رضا امیرخانی