آشفتگی
نه!باید درس بخونم،باید حواسمو جمع کنم،با خودم تکرار می کنم:مننژوآنسفالیت آمیبی اولیه یک بیماری حاد است که توسط نگلریا فاولری ایجاد می شود...نمی شه،نمی شه...یاد امیر می افتم.قیافش میاد جلو چشمم،مثل تموم سه هفته گذشته.تموم این روزایی که از مرگش گذشته و با این که خیلی زیاد هم نمیشناختمش نمی تونم هضم کنم سکته قلبی یه جوون هم سن و سال خودمو.یاد لحظه ای که واسه تسلیت گفتن با مادرش دست دادم و تموم تنم لرزید،نگاهش که تموم وجودمو سوزوند...
مقاله های دکتر عشاقی دستمه.باید بخونمشون.راستی من واسه ارشد باید چی بخونم؟بلخره تصمیمم چی شد؟اصلا باید واسه ارشد بخونم؟که چی بشه؟آهان،یادم باشه اون مطلبی که احسان بهم گفت تو روزنامه بهار رو حتما بخونم!یعنی این هفته وقت می کنم برم خونه عاطفه اینا که ازم عکس بگیره؟!دو روزه علیرضا رو ندیدم،دلم تنگ شده واسش.الاناس که پیداش بشه،از گردنم آویزون بشه و زبون بریزه:خاله،دوست دارم!
کارای کلاس زبانو نکردم.یادم که می افته جمعه صبح باید برم کلاس گریه ام میگیره.فکر می کنم.فکر می کنم.دختر نغمه باید الان نزدیک دو ماهش باشه.نغمه،رفیق چهار سال دبیرستان که حالا سه سالی میشه که ندیدمش!نه!باید حواسمو جمع کنم،با خودم تکرار می کنم:ژیاردیا با دیسک مکنده خود به سطح مخاط روده می چسبد.دیسک قدرت انقباضی داشته و مثل پمپ مکنده عمل می کند....نمی شه،نمی شه...استاد ویولونم دو هفته پیش بهم زنگ زد.همون لحن،همون شوخیا.واسه خودش و کلاسش چقدر دلم تنگ شده.واسه تولد زهرا چی بگیرم که خیلی خوشحال شه؟چی بگیرم؟!دلم میخاد همین الان فیلم درباره الی رو بذارم و وقتی به آخرش رسید،با اهنگ تیتراژش گریه کنم.نه.قطعه رومنس فور ویولون بتهوون رو میذارم.چقدر تو این مدت خبر بد شنیدم،چقدر...باید بنویسم.چقدر فکر،چقدر حرف،چقدر ایده دارم واسه نوشتن...آخ!این آهنگ لعنتی رسید به همون قطعه ای که یه زمانی خودم با همین دستام می زدم...باید درس بخونم،باید درس بخونم....
صدای اذان میاد،چشامو میبندم،با خودم تکرار می کنم:یا رفیق من لا رفیق له...
بعد از تحریر:من به همین "صبر کن درست می شود"های ساده دلخوشم...
این جا پروانه ای در اندیشه رهایی ست...