گمان می کنم دارم به جنونی مشابه آن چه که راسکلنیکف را به قتل پیرزنی رباخوار واداشت دچار می شوم.در آستانه دهه سوم زندگی،خود را پنجاه ساله می پندارم."خستگی" غالب ترین و "آینده" بی مفهوم ترین واژه های این روزها و شب هاست...

تمام آن چه که باید به آن امید ببندم جای خود را به ترس داده،ترس...وحشتی جنون انگیز که از آن هرگز کلامی نه بر زبان که حتی قلمی بر کاغذ نبرده ام...

"زندگی" به تکراری دیوانه وار بدل گشته،تکرار...تکرار...تکرار...لعنت بر این مکررات بیهوده...

و "سکوت" شیرین ترین و مرگبارترین رفتار است که مرا  بی محابا به جنونی مشابه آن چه که راسکلنیکف را به قتل پیرزنی رباخوار واداشت، هدایت می کند...



بعد از تحریر:سه نقطه های این متن نه عادتی نوشتاری،که سطرها و سطرهایی ست که از بازگوکردنشان همواره گریخته ام.

و مفاهیمی که باید آن ها را میان دو علامت " قرار دهم بسیارند...