این روزها شبیه کسی هستم که توی خواب راه میرود،در یک مه غلیظ،شاید هم روی هوا،و زمان را گم کرده.یک جور نبودن،یک جور از زمین جدا بودن مثل همان که شهرام شکوهی می خواند:..دگر این جا نمی مانم،رهایی از وفا جستم...

این روزها همچون برفم،برفی بر شیروانی داغ..

مثل کسی هستم که یک دوست قدیمی را بعد از مدت ها دیده و محکم در آغوش کشیده و آرام شده..

این روزها مثل Adrien Brody توی فیلم پیانیست که چشم ها را می بست و در خیالش پیانو می نواخت،مدام در خیالم آرشه می کشم..

این روز ها حالم شبیه مامور اطلاعاتی که عاشق سوژه ماموریتش می شود و یا اصلاح طلبی که دلبسته یک اصول گرا می شود است!

مثل کسی که دل دوستش را شکسته و بعد خودش نشسته به هق هق کردن..

من شبیه دختری که روز تولدش می رود کافه نادری،دختری که عصر روز تولدش باران می گیرد شده ام...