از جنس دردهای حاج کاظم
یکی بود،یکی نبود.یه شهری بود خوش قد و بالا،آدمایی داشت محکم و قرص.ایام،ایام ِ جشن بود،جشنِ غیرت.همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول حمله کرد به این جشن.اون غول،غول گنده ای بود که می خواست کلی از این شهرو ببره.همه نگران شدن،حرف افتاد با این غول چیکار کنیم؟!ما خمار جشنیم،بهتره سخت نگیریم!اما پیرِ مراد جمع گفت باید تازه نفسا برن بجنگن!قرعه به نام جوونا افتاد!جوونایی که دوره کرکریشون بود رفتن بجنگن!غول،غول عجیبی بود،یه پاشو میزدی،دو تا پا اضافه می کرد!دستاشو قطع می کردی،چند تا سر اضافه می شد!خلاصه چه دردسر،بلخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون که دیدن پیرشون سفر کرده...
اما یه اتفاق افتاده بود.بعضیا این جوونا رو یه طوری نگاه می کردن که انگار غریبه می بینن!شایدم حق داشتن،آخه این جوونا مدت ها دور از شهر با غوله جنگیده بودن!جنگیدن با غول آدابی داشت که اونا بهش خو کرده بودن.دست و پنجه نرم کردن با غول زلالشون کرده بود،شده بودن عینهو اصحاب کهف،دیگه پولشون قیمت نداشت!اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشون و اونایی هم که نتونستن مجبور به معامله شدن..
من شما رو نمیشناسم،اما اگه مث ما فارسی حرف می زنید پس معنی این غیرتو می فهمید..این غیرت داره خشک می شه...کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته!من برای صبرتون یه یا علی میخوام،همین...
بعد از تحریر: رو تن ِ بی دست خدا،نقش دو تا بال کشید...
این جا پروانه ای در اندیشه رهایی ست...